حرفهایی ست برای گفتن
و حرفهایی که سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند... 
قالب وبلاگ
قاصدک! کجا؟!

این روزها هیجکس از حال دیگری خبر نمی گیرد...

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۱۱/۰۶ ] [ 13:16 ] [ مژگان باقری ]
کار، مسئولانه ترین چیزیه که توی زندگی تجربه می کنی و زمانی که توش حل می شی، نه واسه خودتی، نه خانوادت، نه دوستانت، فقط واسه نظام سرمایه داری خدمت می کنی که مث یه هیولا تو رو تو بند خودش نگه داشته.

این نظام سرمایه واسه بدنه جامعه نفعی نداشته فقط زندگیشونو ماشینی کرده و رفاه اونا رو به رویا تبدیل کرده و این باعث میشه انسانی که باید به روحش، به افکارش، به رویاهاش و تکاملش بپردازه، همش تو ذهنش چرتکه میندازه تا خرجش رو با دخلش یکی کنه...

این همون چیزیه که انسان رو از چیزی که میخواد دور میکنه... از خودش...

مدتهاست در جستجوی زمانی برای بودن با خودم می گردم...

[ یکشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۳ ] [ 8:47 ] [ مژگان باقری ]

تو کجایی؟

در گستره ی بی مرز این جهان، تو کجایی؟

من در دوردست ترین جای جهان ایستاده ام

کنار تو!

تو کجایی؟ در گستره ی ناپاک این جهان، تو کجایی؟

من بر پاک ترین مقام جهان ایستاده ام

بر سبز شور این رود بزرگ

که می سراید   برای تو!

 

"احمد شاملو    مهر این آدم بدجوری به دلم نشسته این روا..."

[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۰۶ ] [ 10:1 ] [ مژگان باقری ]
گاهی 

تماشای آفتاب 

می شود بهانه ای برای یاد کردن از کسی 

گاهی تماشای یک نفر

می شود بهانه ای برای زندگی

خدا کند بهانه ها زیادتر شوند!

[ شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۳۱ ] [ 13:18 ] [ مژگان باقری ]
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش  

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست 

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد  

در خرابات بگویید که هشیار کجاست...

[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۱ ] [ 13:22 ] [ مژگان باقری ]

این متن،جزو ۱۰ متن برتر از نگاه‌مجله معتبر فوربس هست:

ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ،
ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﯾﻪ ﺳﺮﯼ ﺗﯿﻠﻪ ﻭﺩﺧﺘﺮﭼﻨﺪﺗﺎﯾﯽ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺩﺍﺷﺖ،
ﭘﺴر ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﯿﻠﻪ ﻫﺎﻣﻮ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﺪﻡ وﺗﻮ هم ﻫﻤﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ‌ﻫﺎﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ، ﺩﺧﺘﺮ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ ...
ﭘﺴﺮ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻭ زیباترین ﺗﯿﻠﻪ ﺭﻭ یواشکی برداشت و ﺑﻘﯿﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺩﺍﺩ،
ﺍﻣﺎ: ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻫﻤﻮﻥ ﺟﻮﺭﮐﻪ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ‌ﻫﺎ روﺑﻪ ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺍﺩ.
اوﻥ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺧﻮﺍﺑﯿد و تمام شب خواب بازی با تیله های رنگارنگ رو دید... 
اما: پسرﮐﻮﭼﻮﻟﻮ تمام شب نتوﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﻪ، ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ حتما ﺩﺧﺘﺮک ﻫﻢ ﯾﻪﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﺯ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ‌ﻫﺎﺷﻮ ﻗﺎﯾﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺑﻬﺶ ﻧﺪﺍﺩﻩ...
ﻋﺬﺍﺏ ﻣﺎﻝ ﻛﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻧﯿﺴﺖ...وﺁﺭﺍﻣﺶ از ان ﻛﺴانی ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺻﺎﺩقند...
ﻟﺬﺕ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺎﻝ ﻛﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ افراد صادﻕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﻛﻨﺪ، از آن ﻛﺴانیست ﻛﻪ ﺑﺎ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﺻﺎﺩﻕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﻜﻨند

[ جمعه ۱۳۹۴/۰۵/۰۲ ] [ 14:9 ] [ مژگان باقری ]
کویر انتهای زمین است؛ پایان سرزمین حیات است، در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم و از آنست که ماورالطبیعه را -که همواره فلسفه از آن سخن می گوید و مذهب بدان می خواند- در کویر می توان به چشم دید، می توان احساس کرد و از انست که پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و بسوی شهرها و آبادیها آمده اند، «در کویر همیشه خدا حضور دارد.»  

پ.ن: شاید کویر هر جایگاه یا حتی حس و حال اصیل و بکر و نابیه که بشر نتونسته بهش دست بزنه و تغییرش بده و اصالتشو همچنان حفظ کرده باشه (البته قضاوت نهایی وقتیه که کامل بخونمش)

پ.ن2: برگشت بلوگفا و خدماتش به همه کاربرا مبارکه! (این تغییر سرورها بعضی وبلاگها از جمله وبلاگ منو به فنا برده!!!!!!!!!!!!)

[ یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۷ ] [ 3:50 ] [ مژگان باقری ]

چطور میشه از چیزی گفت که نمیدونی چیه. فقط چیزیه که توی گلوت گیر کرده مثل یه بغض که فقط باید بیرون بیاد. نمیدونم چی شد وکجا بودیم و خواستیم چی باشیم و چی شدیم... فقط میدونم خیلی دوریم از آرمان هامون، از رویاهامون، از خودمون...

دلم میخواد به دنیام یه تکونی بدم، دلم میخواد از اینهمه بودنهای تصنعی و نبودنهای کسالت بار خالیش کنم. دلم میخواد از صلح و صفا و صمیمیت که بوی سادگی و یکرنگی میده، رنگی درست کنم بزنم به دنیام. یه دنیای بی دیوار... یه دنیای سراسر عشق، نوعدوستی و احترام... یه دنیای سبز مخملی... یه دنیای پر از آفتاب و سایه های خنک آرامش... پر از روخونه های خروشان زندگی بخش... پر از دریاچه های نقره ای و نیلوفری... همین چیزای ساده و قشنگ هدف آفرینش ما آدمها نیستن آیا؟! 

[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۶ ] [ 13:49 ] [ مژگان باقری ]
زنده بودن حرکتی است افقی از گهواره تا گور...

اما زندگی کردن حرکتی است عمودی از فرش تا عرش...

زندگی یک تداوم بی نهایت اکنون هاست.

ماموریت ما در زندگی "بی مشکل زیستن" نیست " با انگیزه زیستن است.

                                "پروفسور حسابی"

[ شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۲ ] [ 22:32 ] [ مژگان باقری ]
خدایا ما برای داشتن دست های تو ریسمان نبسته ایم ، “دل” بسته ایم همین که حال دلمان خوب باشد ، برایمان کافی ست. . .

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۵ ] [ 13:6 ] [ مژگان باقری ]
دلم تنگ گذشته های دور قبل از کوچ است...

آن آبی بیکران پاک

آن دیوارهای قد و نیم قد کاهگلی

 آن  کوههای مخملی بهارانه

برای آتشکده ای که هر روز پیدا بود...

برای صلح و صفای ساده آدمهاش دلم تنگ است.

در من کودکی بی تاب دارد امیدوارانه 

برای بازگشت به خانه ام پا می کوبد...

خانه کجاست؟!

[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۹ ] [ 18:3 ] [ مژگان باقری ]
سال نو مبارک! 

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی.       «حافظ»

[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵ ] [ 3:50 ] [ مژگان باقری ]

چند روز پیش دوستی از ترانه ای تعریف میکرد و ازم خواست تا گوشش کنم. به محض شنیدن موسیقی ترانه فهمیدم که چه ترانه ایه و توی کدوم سریال بوده که سالها پیش از تلویزیون پخش شده. این دوست با گفتن «عجب هوشی» منو به فکر برد... بهش گفتم که شاید بخاطر هوش نیست. من این سریال رو خیلی دوست داشتم. فکر میکنم بیشتر به علاقه برمیگرده...  

خیلی چیزا توی زندگی هست که بخاطر کم اهمیت بودن به حافظه سپرده نمیشن یا به فراموشی سپرده میشن. اما کافیه یه چیزی با درونت همخون باشه، چیزی به تا رو پود جونت بافته شده باشه، چیزی با روح و روانت عجین شده باشه، حتی توی یه مدت کوتاه (حتی اگه خودتم ندونی یا به روی خودت نیاری)، آنچنان توی کوچه پس کوچه های ذهنت یاد و خاطره ش و عطرش می مونه که کافیه بعد از مدتها یه بار از اون کوچه ها رد بشی... حال و هواش انقدر غافلگیرت می کنه که فکرشم نمی کردی... 

[ دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۸ ] [ 14:41 ] [ مژگان باقری ]
 دلم به حال پروانه ها می سوزد وقتی چراغ را خاموش می کنم و به حال خفاشها؛ وقتی چراغ را روشن می کنم. نمیتوان قدمی برداشت بدون آنکه کسی برنجد...

" مارین سورسکو"

[ جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۱۵ ] [ 3:52 ] [ مژگان باقری ]

چرا پایان یک رنج، کمتر از آن مایه شادی می شود که پایان یک شادی مایه رنج می شود؟
برای اینکه بهنگام اندوه به سعادتی می اندیشی که رنج، تو را از آن محروم ساخته، درحالیکه در آغوش خوشبختی هرگز در فکر رنج هایی نیستی که از تو دورند. برای اینکه برای تو طبیعی است که خوشبخت باشی.

مائده های زمینی-آندره ژید-ترجمه ی سیروس ذکاء

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۹ ] [ 16:27 ] [ مژگان باقری ]
خدایا شکرت که با بارونی و سرد کردن این سرزمین، سرزمین دلهای ما رو هم گرم کردی... 

چقدر می چسبه قدم زدن زیر این بارون و هوا با عزیزانت، که بفهمی زندگی رو... و گرم شدن کنار بخاری با یه کاسه آش داغ و چای خوردن با عزیزان دیگرت، دل به دل اونا دادن که انگار دل به دل زندگی دادی... 

چه حال و هوای خوبی داریم این روزا...

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۲ ] [ 22:53 ] [ مژگان باقری ]

یک روز دیگر هم به من گفت:« آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کردو کار او درباره اش قضاوت می کردم نه روی گفتارش... عطرآگینم می کرد. دلم را روشن می کرد. نمی بایست ازش بگریزم. می بایست به مهرو محبتی که پشت آن کلکهای معصومانه اش پنهان بود پی می بردم. گل ها پرند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام تر از آن بودم که راه دوست داشتنش را بدانم!». 

شازده کوچولو: ترجمه ا. بامداد 

[ شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۸ ] [ 1:2 ] [ مژگان باقری ]

بانوی من!
آرزو دارم
در روزگار دیگری
دوستت می داشتم.
روزگاری،
مهربان تر
شاعرانه تر
روزگاری
که شمیم کتاب
شمیم یاسمن
و شمیم آزادی را
بیش تر حس می کرد.

...


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۲۵ ] [ 21:28 ] [ مژگان باقری ]
...

خدايا اگر تكه اي زندگي ميداشتم نميگذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم كه دوستشان دارم. بله تا جایی که میتوانستم به آنها میگفتم که دوستشان دارم. هر لحظه. به همه ي مردان و زنان میقبولاندم كه محبوب منند و در كمند عشق زندگي ميكردم.

...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۰ ] [ 13:10 ] [ مژگان باقری ]

نباید برای خوشبختی کوشش کرد. احتیاجی به خوشبختی نیست! معنای زندگی  در خوشبختی نیست و رضایتمندی از خود، انسان را ارضاء نمی کند. زیرا بدون شک مقام انسان خیلی والاتر از اینهاست. مفهوم واقعی زندگی در زیبایی و نیروی تلاش به سوی هدف است و هستی در هر لحظه باید هدفی بس عالی داشته باشد. 

                                  ماکسیم گورکی: هدف ادبیات

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۷ ] [ 0:15 ] [ مژگان باقری ]

برای تمامی روزهایی که گرفتار، خسته و یا عصبانی بودم
برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم...

برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی، بی احترامی و جدایی از خودم شده و موجب شده بود انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که خود نیز همان رفتار را با خود داشته باشم.
دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم 
برای تمامی خواسته هایی که میسر نشد و
برای تمامی کارهایی که فقط بخاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و بازتاب آن در خودم جز خلا روحی، درد جسمی و خستگی بی حد چیزی نبود...

دیروز گریستم
چـون گاهـی جز گریه کاری نمی توان کرد...

دیروز گریستم به این خاطر که رنجیده بودم... به این خاطر که مرا رنجانده بودند و به این خاطر که من رنجور راهی نداشتم
جز اینکه در دردی عمیق فرو روم
زمانی که در این درد فرو می روی رنج تو را بیدار می کند
دیروز گریستم
بخاطر این که خیلی دیر شده بود و بخاطر این که وقتش رسیده بود
دیروز گریستم
به این خاطر که روحم به تمامی چیزهایی که نیاز بود بدانم واقف بود
دیروز با تمامی روحم گریستم و او را راضی کردم
حال بسیار بدی داشتم
اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم

چرا که
دیروز بخاطر همه چیز گریستم...!

"اييانلا ونزنت ..."

[ جمعه ۱۳۹۲/۱۰/۰۶ ] [ 14:26 ] [ مژگان باقری ]

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید.

                                      «نلسون ماندلا»  

پ.ن: انسان بود و پرچم انسانیت را برافراشت... باورم این است کسی که زندگیش را وقف آرمانهای انسانی همچون آزادی و برابری می کند هرگز نمی میرد. او هیچگاه به باورهایش شک نکرد حتی پس از 27 سال چشیدن طعم زندان و تبعید! پس نمی گویم خدایش بیامرزد از آنجاییکه آزاده ای بود که با بی عدالتی و جور ستیزه کرد و جایگاهش معلوم، نمی گویم روحش شاد چرا که گمان می کنم اکنون از چگونگی اقامتش در این دنیا راضی ست. بهتر است بگویم او اکنون نیست چرا که از کوچ گریزی نیست و باید با رفتنش، بودنش را جاودانه می کرد. 

پایدار باد ماندلا!

[ شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۶ ] [ 19:6 ] [ مژگان باقری ]

برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!

بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.

پاکی آوردی ای امید ِ سپید!

همه آلوده‌گی‌ست این ایام.

راه ِ شومی‌ست می‌زند مطرب

تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام

اشک‌واری‌ست می‌کُشد لب‌خند

ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،

نقش ِ هم‌رنگ می‌زند رسام.

مرغ ِ شادی به دام‌گاه آمد

به زمانی که برگسیخته دام!

ره به هموارْجای ِ دشت افتاد

ای دریغا که بر نیاید گام!

تشنه آن‌جا به خاک ِ مرگ نشست

کآتش از آب می‌کند پیغام!

کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد

 که طمع بر گرفته‌ایم از کام...

خام‌سوزیم، الغرض، بدرود!

تو فرود آی، برف ِ تازه، سلام!

                «احمد شاملو»

[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۴ ] [ 11:58 ] [ مژگان باقری ]
شگفتا، آنان ک از ترس دشواری سفر، کمال یافتن را خوار می شمارند، به هیچ جا نمی رسند.

اما آنانی ک دشواری سفر را به امید کمال یافتن نادیده می انگارند، در دمی به همه جا می رسند. 

               ریچارد باخ: جاناتان مرغ دریایی

[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۷ ] [ 15:29 ] [ مژگان باقری ]

چقدر خوبه تمام یه روز دلت بخواد پیش بهترین دوستت باشی، فرداش بهت پیام بده و بگه دیشب خواب دیدم پیش من بودی تو اتاقم داشتیم گپ می زدیم!

عاشق این تله پاتی ام!

قشنگ ترین دوستی رو با تو تجربه کردم مرضیه ام! با وفاترین! دوست دارم!

[ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۸ ] [ 21:28 ] [ مژگان باقری ]

کاش سنگی بودم

در دوردست ناپیدای هستی

آنچه می دیدم

فقط تجلی نور

از میان شکافهای ظلمت بود...

کاش سنگی بودم

گرداگرد این بیکرانه کهن

ققنوس وار

روشنایی را

به سوگ تاریکی می نشاندم...

       "  21/6/92

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۷ ] [ 20:12 ] [ مژگان باقری ]

یه روزایی توی زندگی همه هست... کم و زیاد داره اما هست؛ روزایی ساکت، آروم، روزایی که لحظه لحظه ش فقط از خودت و خدات پر میشه... روزایی که نباشن ممکنه خودتو فراموش کنی. روزایی که وقتی میان تازه می فهمی چقدر دلت واسه درونت تنگ شده. مث یه دوست قدیمی، یه همزاد... 

این روزا دارم تجربه های جدیدی توی غربت بدست میارم. همه چی ساکته، آروم، جولان تنهایی، ولی... حس خوبیه... مخصوصا وقتی تو باشی و یه پنجره بزرگ و یه آسمون ابری، که با دیدنشون دلت بخواد زیر بارون همه چی رو بذاری و بزنی به کوه...

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم می کنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند...

[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۳ ] [ 12:0 ] [ مژگان باقری ]
این روزا درگیر برگزاری نشست و نمایشگاهی با عنوان "گوهرشناسی" هستیم. کاری که با انگیزه شروع کردیم و با استقبال هم روبرو شد. توی این نمایشگاه می فهمیم که گاهی انسانها برای کشف زیبایی ها چه تلاشها که نمی کنن. برای پیدا کردن یک کانی زیبای با خلوص بالا دل زمین رو می شکافن و نا امید نمی شن. برای پیدا کردن یه دونه کوچیک الماس چندین تن مواد رو توی اسید یا آب می شورن و همچنان پیش میرن... چون به نظر میاد ارزششو داره.

دارم به معدن زیبای ژیپس ترکیه فکر می کنم. ژپپس هایی مث کاخ تخیلی رویاهای بچگی هامون... به کیمبرلیتهای آفریقای جنوبی، به زمرد کلمبا و افغانستان، به فیروزه نیشابور... به کیاستولیت زمان آباد... و چه خوب که قراره یه معدن مروارید واقعی ببینم...

دارم به جواهرات زیبایی فکر می کنم که خالق خوش سلیقه ما در عین ظرافت، سر حوصله آفریده. دارم این همه ذوق  و ظرافت رو تحسین می کنم و سپاسش می گم که امکان دیدن اینهمه زیبایی رو از ما دریغ نکرده...

[ شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۱ ] [ 20:22 ] [ مژگان باقری ]

قدرت روحی خود را نشان بده تا به معلمی تو اعتراف کنم! من به معلم احتیاج دارم. چون انسان هستم. زندگی را در تاریکی گم کرده ام و راه رستگاری را به سوی روشنایی، به طرف حقیقت و زیبایی، به سمت زندگی نوین را می جویم. راه را به من نشان بده! من انسان هستم. به من کینه ورزی کن، بزن، ولی درعوض مرا از این لجن زار بی اعتنایی به زندگی بیرون بکش! من می خواهم بهتر از آنچه هستم باشم! چکار کنم؟ به من بیاموز!

                                      ماکسیم گورکی: هدف ادبیات

[ جمعه ۱۳۹۲/۰۸/۱۰ ] [ 21:6 ] [ مژگان باقری ]

خداحافظ ای آخرین بهانه برای رویش یک "من"

می خواهم پشت سایه روشن دریا

پنجره ای رو به عمق چشمانت باز کنم

تا در حلول یک عشق ناب

خالی از "تو" نباشد...

و تو آسمان پر ستاره ام!

سلام!

                    «سکینه محمودی»

[ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۳ ] [ 17:23 ] [ مژگان باقری ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تو خونه حرف میزنیم .
فیلمی ببینیم از نقاط مثبت و منفی ش میگیم .
خیلیا حرف اصلیشون ژورنالهای روز مده .
تو مدرسه و دانشگاه امکان نداره آروم باشیم .
نوزادی به دنیا میاد . چشمهای قورباغه ایش میشه نقل محافل خانوادگی و ژورنالیستی .
بمبی میفته رو سر یه عده آدم بی گناه و یه عمر به بانی ش لعن و نفرین می فرستیم .
توی دنیا جنگ بشه مدام دنبال مقصر میگردیم .
وقتی کسی مرد همه از خوبیهاش میگیم .
از همه چیز از همه کس حرف میزنیم.
اما این وسط حرفایی می مونن ته ته گنجه ی دلمون و هی خاک می خورن .
ناگفته هایی به ظاهر ساده و بی اهمیت ...
ناگفته های من اینجا خاک می خورن .شاید اگه بخونین به قول سهراب "دل تنهاییتان تازه شود "
امکانات وب
  • پارسی دانلود
  • گوگل رنک