X
تبلیغات
حرفهایی ست برای گفتن

حرفهایی ست برای گفتن
و حرفهایی که سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند... 
قالب وبلاگ
ای تو دل کوک، ای خوش آهنگ 

تو شنیدنی ترینی

من پر از هوای غربت 

تو 

هوای سرزمینی...


پ.ن: امشب، به سوی وطن!

[ شنبه 1392/12/24 ] [ 11:15 ] [ مژگان ]

بانوی من!
آرزو دارم
در روزگار دیگری
دوستت می داشتم.
روزگاری،
مهربان تر
شاعرانه تر
روزگاری
که شمیم کتاب
شمیم یاسمن
و شمیم آزادی را
بیش تر حس می کرد.

...


ادامه مطلب
[ جمعه 1392/11/25 ] [ 21:28 ] [ مژگان ]
...

خدايا اگر تكه اي زندگي ميداشتم نميگذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم كه دوستشان دارم. بله تا جایی که میتوانستم به آنها میگفتم که دوستشان دارم. هر لحظه. به همه ي مردان و زنان میقبولاندم كه محبوب منند و در كمند عشق زندگي ميكردم.

...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1392/11/10 ] [ 13:10 ] [ مژگان ]

نباید برای خوشبختی کوشش کرد. احتیاجی به خوشبختی نیست! معنای زندگی  در خوشبختی نیست و رضایتمندی از خود، انسان را ارضاء نمی کند. زیرا بدون شک مقام انسان خیلی والاتر از اینهاست. مفهوم واقعی زندگی در زیبایی و نیروی تلاش به سوی هدف است و هستی در هر لحظه باید هدفی بس عالی داشته باشد. 

                                  ماکسیم گورکی: هدف ادبیات

[ دوشنبه 1392/11/07 ] [ 0:15 ] [ مژگان ]

برای تمامی روزهایی که گرفتار، خسته و یا عصبانی بودم
برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم...

برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی، بی احترامی و جدایی از خودم شده و موجب شده بود انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که خود نیز همان رفتار را با خود داشته باشم.
دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم 
برای تمامی خواسته هایی که میسر نشد و
برای تمامی کارهایی که فقط بخاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و بازتاب آن در خودم جز خلا روحی، درد جسمی و خستگی بی حد چیزی نبود...

دیروز گریستم
چـون گاهـی جز گریه کاری نمی توان کرد...

دیروز گریستم به این خاطر که رنجیده بودم... به این خاطر که مرا رنجانده بودند و به این خاطر که من رنجور راهی نداشتم
جز اینکه در دردی عمیق فرو روم
زمانی که در این درد فرو می روی رنج تو را بیدار می کند
دیروز گریستم
بخاطر این که خیلی دیر شده بود و بخاطر این که وقتش رسیده بود
دیروز گریستم
به این خاطر که روحم به تمامی چیزهایی که نیاز بود بدانم واقف بود
دیروز با تمامی روحم گریستم و او را راضی کردم
حال بسیار بدی داشتم
اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم

چرا که
دیروز بخاطر همه چیز گریستم...!

"اييانلا ونزنت ..."

[ جمعه 1392/10/06 ] [ 14:26 ] [ مژگان ]

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید.

                                      «نلسون ماندلا»  

پ.ن: انسان بود و پرچم انسانیت را برافراشت... باورم این است کسی که زندگیش را وقف آرمانهای انسانی همچون آزادی و برابری می کند هرگز نمی میرد. او هیچگاه به باورهایش شک نکرد حتی پس از 27 سال چشیدن طعم زندان و تبعید! پس نمی گویم خدایش بیامرزد از آنجاییکه آزاده ای بود که با بی عدالتی و جور ستیزه کرد و جایگاهش معلوم، نمی گویم روحش شاد چرا که گمان می کنم اکنون از چگونگی اقامتش در این دنیا راضی ست. بهتر است بگویم او اکنون نیست چرا که از کوچ گریزی نیست و باید با رفتنش، بودنش را جاودانه می کرد. 

پایدار باد ماندلا!

[ شنبه 1392/09/16 ] [ 19:6 ] [ مژگان ]

برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!

بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.

پاکی آوردی ای امید ِ سپید!

همه آلوده‌گی‌ست این ایام.

راه ِ شومی‌ست می‌زند مطرب

تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام

اشک‌واری‌ست می‌کُشد لب‌خند

ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،

نقش ِ هم‌رنگ می‌زند رسام.

مرغ ِ شادی به دام‌گاه آمد

به زمانی که برگسیخته دام!

ره به هموارْجای ِ دشت افتاد

ای دریغا که بر نیاید گام!

تشنه آن‌جا به خاک ِ مرگ نشست

کآتش از آب می‌کند پیغام!

کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد

 که طمع بر گرفته‌ایم از کام...

خام‌سوزیم، الغرض، بدرود!

تو فرود آی، برف ِ تازه، سلام!

                «احمد شاملو»

[ پنجشنبه 1392/09/14 ] [ 11:58 ] [ مژگان ]
شگفتا، آنان ک از ترس دشواری سفر، کمال یافتن را خوار می شمارند، به هیچ جا نمی رسند.

اما آنانی ک دشواری سفر را به امید کمال یافتن نادیده می انگارند، در دمی به همه جا می رسند. 

               ریچارد باخ: جاناتان مرغ دریایی

[ پنجشنبه 1392/09/07 ] [ 15:29 ] [ مژگان ]

چقدر خوبه تمام یه روز دلت بخواد پیش بهترین دوستت باشی، فرداش بهت پیام بده و بگه دیشب خواب دیدم پیش من بودی تو اتاقم داشتیم گپ می زدیم!

عاشق این تله پاتی ام!

قشنگ ترین دوستی رو با تو تجربه کردم مرضیه ام! با وفاترین! دوست دارم!

[ سه شنبه 1392/08/28 ] [ 21:28 ] [ مژگان ]

کاش سنگی بودم

در دوردست ناپیدای هستی

آنچه می دیدم

فقط تجلی نور

از میان شکافهای ظلمت بود...

کاش سنگی بودم

گرداگرد این بیکرانه کهن

ققنوس وار

روشنایی را

به سوگ تاریکی می نشاندم...

       "  21/6/92

[ دوشنبه 1392/08/27 ] [ 20:12 ] [ مژگان ]

یه روزایی توی زندگی همه هست... کم و زیاد داره اما هست؛ روزایی ساکت، آروم، روزایی که لحظه لحظه ش فقط از خودت و خدات پر میشه... روزایی که نباشن ممکنه خودتو فراموش کنی. روزایی که وقتی میان تازه می فهمی چقدر دلت واسه درونت تنگ شده. مث یه دوست قدیمی، یه همزاد... 

این روزا دارم تجربه های جدیدی توی غربت بدست میارم. همه چی ساکته، آروم، جولان تنهایی، ولی... حس خوبیه... مخصوصا وقتی تو باشی و یه پنجره بزرگ و یه آسمون ابری، که با دیدنشون دلت بخواد زیر بارون همه چی رو بذاری و بزنی به کوه...

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم می کنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند...

[ پنجشنبه 1392/08/23 ] [ 12:0 ] [ مژگان ]
این روزا درگیر برگزاری نشست و نمایشگاهی با عنوان "گوهرشناسی" هستیم. کاری که با انگیزه شروع کردیم و با استقبال هم روبرو شد. توی این نمایشگاه می فهمیم که گاهی انسانها برای کشف زیبایی ها چه تلاشها که نمی کنن. برای پیدا کردن یک کانی زیبای با خلوص بالا دل زمین رو می شکافن و نا امید نمی شن. برای پیدا کردن یه دونه کوچیک الماس چندین تن مواد رو توی اسید یا آب می شورن و همچنان پیش میرن... چون به نظر میاد ارزششو داره.

دارم به معدن زیبای ژیپس ترکیه فکر می کنم. ژپپس هایی مث کاخ تخیلی رویاهای بچگی هامون... به کیمبرلیتهای آفریقای جنوبی، به زمرد کلمبا و افغانستان، به فیروزه نیشابور... به کیاستولیت زمان آباد... و چه خوب که قراره یه معدن مروارید واقعی ببینم...

دارم به جواهرات زیبایی فکر می کنم که خالق خوش سلیقه ما در عین ظرافت، سر حوصله آفریده. دارم این همه ذوق  و ظرافت رو تحسین می کنم و سپاسش می گم که امکان دیدن اینهمه زیبایی رو از ما دریغ نکرده...

[ شنبه 1392/08/11 ] [ 20:22 ] [ مژگان ]

قدرت روحی خود را نشان بده تا به معلمی تو اعتراف کنم! من به معلم احتیاج دارم. چون انسان هستم. زندگی را در تاریکی گم کرده ام و راه رستگاری را به سوی روشنایی، به طرف حقیقت و زیبایی، به سمت زندگی نوین را می جویم. راه را به من نشان بده! من انسان هستم. به من کینه ورزی کن، بزن، ولی درعوض مرا از این لجن زار بی اعتنایی به زندگی بیرون بکش! من می خواهم بهتر از آنچه هستم باشم! چکار کنم؟ به من بیاموز!

                                      ماکسیم گورکی: هدف ادبیات

[ جمعه 1392/08/10 ] [ 21:6 ] [ مژگان ]

خداحافظ ای آخرین بهانه برای رویش یک "من"

می خواهم پشت سایه روشن دریا

پنجره ای رو به عمق چشمانت باز کنم

تا در حلول یک عشق ناب

خالی از "تو" نباشد...

و تو آسمان پر ستاره ام!

سلام!

                    «سکینه محمودی»

[ سه شنبه 1392/07/23 ] [ 17:23 ] [ مژگان ]
مدتیه که فهمیدم آدم به همون اندازه که زود محبتهای کوچیک رو جذب میکنه و بزرگشون میکنه، بخاطر مسائل کوچیک هم از آدمها می رنجه و اون مسائلو بزرگ میکنه. این نیاز به روحی بزرگ داره یا شاید قلبی بزرگ می خواد تا تعادل بین این بازخوردها رو حفظ کنه و رفتاری متناسب با اون عملی که دیده انجام بده.

چطور میشه بزرگ بود و بزرگواری کرد، نمیدونم. ولی فکر میکنم اگر من نوعی لحظه ای خودمو جای اطرافیانم بذارم (چه اونی که لطفش شامل حالم شده چه کسی که منو رنجونده) شاید بتونم ذره ای به واقعیت رفتارش و چرایی و علت حقیقی فکر پشت اون رفتار نزدیکتر بشم.

در زمانه ای زندگی می کنیم که این درد -گرچه حقیقتا درد نیست- حس مشترکیه بین ما آدها که تا حالا چاره ای جز تجربه ش نداشتیم. اما دارم به این فکر میکنم که شاید بشه با روشن کردن علت بعضی رفتارها برای مخاطبینمون شبهه ها رو برای اونها رفع کرد.

هرچه میخوام به این فکر نکنم نمی تونم یعنی تبیینی بهتر از این پیدا نمی کنم که: " پیشگیری بهتر از درمانه."

و اینکه... بهتره از خودم شروع کنم!

[ جمعه 1392/07/12 ] [ 16:48 ] [ مژگان ]
من از همهمه ی مبهم فولاد و علف دلگیرم

و نگرانم

نگران انزوای گلبرگی که

شیشه های گلخانه را می لمسد سرد...

نگران هرچه پرستوی سفر کرده به ناکجا آباد زمین،

و نگران آب رفتن گله ی آبادی،

می شود؟

می شود باز بع بع گوسفندی،

روح خسته ی تکیه داده به درختم را

از خواب بیدار کند؟!

                            "مژگان- شهریور 92"

[ جمعه 1392/07/12 ] [ 13:19 ] [ مژگان ]

ما همیشه تجربیات آموختنی را به سوی خود جذب می کنیم که نیاز داریم، به همین خاطر اغلب چیزهایی را جذب می کنیم که از آن می ترسیم. اگر از تنهایی می ترسید، آن را جذب خواهید کرد. اگر از خجالت کشیدن می ترسید، با صورت به زمین خواهید خورد. این روش زندگی است تا ما را تشویق به رشد می کند. تنها راه کنار زدن ترس، روبرو شدن با آن است.

...

شجاعت نبود ترس نیست، بلکه عمل کردن علی رغم وجود ترس است. مردمی که هیچ کاری برای زندگیشان نمی کنند به همان اندازه افرادی که ریسکهای بالا می کنند، می ترسند. با این تفاوت که گروه اول از چیزهای کوچک می ترسند.

                                   "اندرو متیوس: شادی در پوست گردو"

[ دوشنبه 1392/06/25 ] [ 14:8 ] [ مژگان ]
ناشناخته ترین جنگل دنیایی!

برای

کشف

زیباییت

خطر میکنم!

                        مژگان (شهریور ۹۲)

[ چهارشنبه 1392/06/20 ] [ 14:8 ] [ مژگان ]
اولین و آخرین شانه برای گریستن،

آخرین مرهم برای زخمهای کهنه سر باز،

آغوش هزارساله محبتهای سر در گم،

قهرمانان انبوه ستارگان آرزوهای هزارتوی بچگی،

وارثان گریه های درد فرزندان تلاطم،

مادران... جاودانگی عشقند در معنا.

           مژگان - تیر 92

[ دوشنبه 1392/06/11 ] [ 15:29 ] [ مژگان ]

اجداد ما در قبیله ماتائو به آدمایی که توی حوزه 3متری قرار داشتن میگفتن دوست واقعی عزیز، به آدمای دورتر از 3متر میگفتن دشمن و به آدمای خیلی دورتر میگفتن دوست مجازی عزیز...

این روزا توی قبیله ما دوستان واقعی عزیز رو جلوی دوستان مجازی عزیز قربانی می کنن...

                                           «نمایش سیندرلا : جلال تهرانی»

نکته1: این چیزی بود که خیلی وقتا می بینم و سعی میکنم به روی خودم نیارم ولی متوجه شدم که  خیلیا از دیدن این موضوع رنجور میشن. زندگی خیلی از ما آدمها با برچسب مدرنیته به سرعت به سمت مجازی شدن پیش می ره... چیزی که هرچه بخوایم زیبا نشونش بدیم بازم زیبا نیست.

نکته2: این نمایش این روزها رو صحنه س و البته ارزش دیدن رو داره. با هنرنمایی گلاب آدینه و بهنوش طباطبایی، مجید آقا کریمی و بهزاد عبدی و کارگردانی جلال تهرانی

[ پنجشنبه 1392/06/07 ] [ 17:57 ] [ مژگان ]

عاقبت زمانی فرا رسید که هرآنچه را که انسان پاره ای از وجود خود را می پنداشت به موضوع قابل مبادله و بیگانه ای از انسان تبدیل شد. اکنون زمانه ای است که در آن هر آنچه (نجابت، عشق، اعتقاد، آگاهی و...) را که روزگاری با یکدیگر در میان می گذاشتیم، اما هرگز مبادله نمی کردیم، آنچه را به دیگری می بخشیدیم، اما هرگز نمی فروختیم، از دیگری کسب می کردیم بی آنکه هرگز آن را خریده باشیم به وسیله ای برای سوداگری مبدل گشته است. این زمان انحطاط، آزمندی عمومی یا به لحاظ اقتصاد سیاسی زمانه ای است که در آن هر آنچه معنوی و جسمانی است به ارزشی قابل خرید و فروش مبدل شده که می توان آن را به بازار برد و ارزش واقعی آن را سنجید.

                                                «کارل.م»

پ.ن: بشکنیم این روند منحطط رو، اگر دیدنش روحمونو اذیت می کنه! هر کسی می تونه از خودش و دایره اطرافیانش شروع کنه. چرا که نه؟! ما می تونیم!

[ جمعه 1392/06/01 ] [ 17:26 ] [ مژگان ]
چگونه تاب می آوری کسالت این دیوارها را

و خستگی این آرزوهای نارس را؟!

با کدامین ساعت

پژمردگی شمعدانی ها را توجیه می کنی؟

چگونه به باد خواهی گفت حسرت ابرهای نیامده و

بارانهای نباریده را، وقتی در حصر پنجره هایی؟!

- داغ خورشید را به دل گذاشته ای، که چه؟

دل قارچها خوش باشد؟! -

ببین چگونه پرده ها در اشتیاق انگشتهایت می سوزند!

ببین چگونه باد خود را به پنجره می کوبد

اینگونه بی تاب!

آسمان برای دیدنت پرپر می زند

اگر پاره کنی فکر پیله ها را،

در ازدحام توتهای کال

پروانه خواهی شد ... همین روزها...

                                     « مژگان» ۲۹/۰۵/۹۲

[ سه شنبه 1392/05/29 ] [ 19:1 ] [ مژگان ]

نکته: این در راستای رها کردن کودک درون ما باصطلاح آدم بزرگهاست.

[ سه شنبه 1392/05/15 ] [ 23:41 ] [ مژگان ]

 خیلی وقتا آدم به معزل سکوت دچار می شه. همیشه گفتم که اگه ما خوبی عزیزانمونو بگیم دنیای زیباتری خواهیم داشت. گرچه گاهی واسه خودمم ابراز محبت سخت میشه حتی در موقعیتی که لبریزم... شاید بخاطر بی اعتمادی به افکار طرف مقابل باشه. کسانی که نیمه خالی لیوانو می بینن و از درون تو بی خبرن. کسانی که خودشون دست و بالشونو بستن و فکر نمیکنن که دیگران آینه خودشونن. عزیزانی که هرکاری کنیم عزیزن ولی همچنان مغرور...

اما مغرور عزیز!  فکر میکنی اگه کمی افتاده و بی غل وغش باشی چیزی از صلابت تو کم میشه؟! کاش می دونستی چقدر بیشتر به دل می شینی وقتی کودکی می شی که از دیوار صاف هم بالا می ره... شده خودتو بخاطر درونت دوست داشته باشی؟ شده توی آینه بخاطر کار خوبی که کردی از خودت تشکر کنی؟ شده توی چشمای عزیزی زل بزنی و بگی تو خیلی خوبی، به این دلایل...؟، شده دلتو بزنی به دریا و غرور رو مث یه لباس کهنه دربیاری بندازی دور و شجاعانه از احساساتت بگی؟ شده با خودت و زندگیت رودربایستی نداشته باشی؟ چیکار کردی واسه بهتر شدن وضعی که ازش دلگیری؟ چرا با نا امیدی می گی بیخیال! در صورتی که می تونی خوشبخت ترین باشی با دنیای قشنگی که میتونی واسه خودت بسازی...

باور کن، من باورش کردم...

[ چهارشنبه 1392/05/02 ] [ 17:10 ] [ مژگان ]

عشق به خویشتن به معنای قبول خویشتن است و به معنای اعتراف به قابلیتها و کاستی هاست. برای لذت بردن از دوستیهای پربار باید قبل از هر چیز بهترین دوست خود باشید. 

جهان همچون یک آینه است. اغلب مشکلاتی که با دیگران داریم انعکاس مشکلات ما در برابر خویشتن است. لازم نیست دیگران را عوض کنیم. وقتی به آهستگی به تغییر عقاید خود بپردازیم، روابط ما خود به خود رو به بهبودی خواهد گذاشت.

                                              اندرو متیوس: درخت دوستی بنشان

[ چهارشنبه 1392/05/02 ] [ 14:26 ] [ مژگان ]
زندگی «باغی» است که با عشق «باقی» است. «مشغول دل» باش، نه «دل مشغول». بیشتر «غصه های ما» از « قصه های خیالی ماست».

پس بدان اگر «فرهاد» باشی، همه چیز «شیرین» است...

[ دوشنبه 1392/04/24 ] [ 19:41 ] [ مژگان ]

گمان می برند که سود جویی و آسایش طلبی انگیزه برتر در انسان است و تلاش در دست یافتن به بیشینه سود مادی را محرک اصلی در زندگی شخصی و نژاد انسانی می دانند. گمان گمراه کننده دیگری که بر این باور می افزاید اینست که آنها قدر فرد را نشناخته و بر نیازهای روحی انسان چشم پوشیده  و آنچه می جویند انسانی ست که شکم سیر و جامعه اش درخور است ولی روح خود را از دست داده است.

                                   «اریک فروم: سیمای انسان راستین»

پ.ن: منظور اریک فروم از «آنها» - نهاد جملات بالا- سیاسمداران، روزنامه نگاران و جامعه شناسانی هستن که طی سالیان دراز برداشت نادرستی از ماده گرایی دارن و فلسفه علمی رو به انحراف کشوندن و انسان رو موجودی بی روح معرفی میکنن.

[ شنبه 1392/04/22 ] [ 1:59 ] [ مژگان ]

هرگز در میان موجودات، مخلوقی که برای کبوتر شدن آفریده شده کرکس نمی شود. این خصلت در میان هیچ یک از مخلوقات نیست جز آدمیان.
                                   « ویکتور هوگو »
[ یکشنبه 1392/04/16 ] [ 0:45 ] [ مژگان ]
پسرم می پرسد: چرا باید ریاضی بخوانم؟ دلم می خواهد بگویم لازم نیست. بی خواندن هم خواهی دانست دو تکه نان بیش از یک تکه است.

پسرم می پرسد: چرا باید فرانسه بخوانم؟ دلم می خواهد بگویم: امپراتوریشان از هم خواهد پاشید و همچنان که با دستهایت، شکمت را بمالی خواهد فهمید که گرسنه ای.

پسرم می پرسد: چرا باید تاریخ بخوانم؟ دلم می خواهد بگویم: تنها بیاموز بهنگام سرت را بدزدی تا شاید جان بدر بری.

آه اما آنچه می گویم این هاست: ریاضی بخوان، فرانسه بیاموز و تاریخ را از بر کن.

                                     برتولت برشت: آقای نخست وزیر

                                       ترجمه: شاهکار بینش پژوه

[ چهارشنبه 1392/04/05 ] [ 16:34 ] [ مژگان ]

...

روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت: هست.

قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را.

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است.
...
                                          «عرفان نظرآهاری»

[ پنجشنبه 1392/03/30 ] [ 21:49 ] [ مژگان ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تو خونه حرف میزنیم .
فیلمی ببینیم از نقاط مثبت و منفی ش میگیم .
خیلیا حرف اصلیشون ژورنالهای روز مده .
تو مدرسه و دانشگاه امکان نداره آروم باشیم .
نوزادی به دنیا میاد . چشمهای قورباغه ایش میشه نقل محافل خانوادگی و ژورنالیستی .
بمبی میفته رو سر یه عده آدم بی گناه و یه عمر به بانی ش لعن و نفرین می فرستیم .
توی دنیا جنگ بشه مدام دنبال مقصر میگردیم .
وقتی کسی مرد همه از خوبیهاش میگیم .
از همه چیز از همه کس حرف میزنیم.
اما این وسط حرفایی می مونن ته ته گنجه ی دلمون و هی خاک می خورن .
ناگفته هایی به ظاهر ساده و بی اهمیت ...
ناگفته های من اینجا خاک می خورن .شاید اگه بخونین به قول سهراب "دل تنهاییتان تازه شود "
امکانات وب
  • پارسی دانلود
  • گوگل رنک