حرفهایی ست برای گفتن
و حرفهایی که سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند... 
قالب وبلاگ
کویر انتهای زمین است؛ پایان سرزمین حیات است، در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم و از آنست که ماورالطبیعه را -که همواره فلسفه از آن سخن می گوید و مذهب بدان می خواند- در کویر می توان به چشم دید، می توان احساس کرد و از انست که پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و بسوی شهرها و آبادیها آمده اند، «در کویر همیشه خدا حضور دارد.»  

پ.ن: شاید کویر هر جایگاه یا حتی حس و حال اصیل و بکر و نابیه که بشر نتونسته بهش دست بزنه و تغییرش بده و اصالتشو همچنان حفظ کرده باشه (البته قضاوت نهایی وقتیه که کامل بخونمش)

پ.ن2: برگشت بلوگفا و خدماتش به همه کاربرا مبارکه! (این تغییر سرورها بعضی وبلاگها از جمله وبلاگ منو به فنا برده!!!!!!!!!!!!)

[ یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۷ ] [ 3:50 ] [ مژگان ]

چطور میشه از چیزی گفت که نمیدونی چیه. فقط چیزیه که توی گلوت گیر کرده مثل یه بغض که فقط باید بیرون بیاد. نمیدونم چی شد وکجا بودیم و خواستیم چی باشیم و چی شدیم... فقط میدونم خیلی دوریم از آرمان هامون، از رویاهامون، از خودمون...

دلم میخواد به دنیام یه تکونی بدم، دلم میخواد از اینهمه بودنهای تصنعی و نبودنهای کسالت بار خالیش کنم. دلم میخواد از صلح و صفا و صمیمیت که بوی سادگی و یکرنگی میده، رنگی درست کنم بزنم به دنیام. یه دنیای بی دیوار... یه دنیای سراسر عشق، نوعدوستی و احترام... یه دنیای سبز مخملی... یه دنیای پر از آفتاب و سایه های خنک آرامش... پر از روخونه های خروشان زندگی بخش... پر از دریاچه های نقره ای و نیلوفری... همین چیزای ساده و قشنگ هدف آفرینش ما آدمها نیستن آیا؟! 

[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۶ ] [ 13:49 ] [ مژگان ]
زنده بودن حرکتی است افقی از گهواره تا گور...

اما زندگی کردن حرکتی است عمودی از فرش تا عرش...

زندگی یک تداوم بی نهایت اکنون هاست.

ماموریت ما در زندگی "بی مشکل زیستن" نیست " با انگیزه زیستن است.

                                "پروفسور حسابی"

[ شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۲ ] [ 22:32 ] [ مژگان ]
خدایا ما برای داشتن دست های تو ریسمان نبسته ایم ، “دل” بسته ایم همین که حال دلمان خوب باشد ، برایمان کافی ست. . .

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۵ ] [ 13:6 ] [ مژگان ]
دلم تنگ گذشته های دور قبل از کوچ است...

آن آبی بیکران پاک

آن دیوارهای قد و نیم قد کاهگلی

 آن  کوههای مخملی بهارانه

برای آتشکده ای که هر روز پیدا بود...

برای صلح و صفای ساده آدمهاش دلم تنگ است.

در من کودکی بی تاب دارد امیدوارانه 

برای بازگشت به خانه ام پا می کوبد...

خانه کجاست؟!

[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۹ ] [ 18:3 ] [ مژگان ]
سال نو مبارک! 

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی.       «حافظ»

[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵ ] [ 3:50 ] [ مژگان ]

چند روز پیش دوستی از ترانه ای تعریف میکرد و ازم خواست تا گوشش کنم. به محض شنیدن موسیقی ترانه فهمیدم که چه ترانه ایه و توی کدوم سریال بوده که سالها پیش از تلویزیون پخش شده. این دوست با گفتن «عجب هوشی» منو به فکر برد... بهش گفتم که شاید بخاطر هوش نیست. من این سریال رو خیلی دوست داشتم. فکر میکنم بیشتر به علاقه برمیگرده...  

خیلی چیزا توی زندگی هست که بخاطر کم اهمیت بودن به حافظه سپرده نمیشن یا به فراموشی سپرده میشن. اما کافیه یه چیزی با درونت همخون باشه، چیزی به تا رو پود جونت بافته شده باشه، چیزی با روح و روانت عجین شده باشه، حتی توی یه مدت کوتاه (حتی اگه خودتم ندونی یا به روی خودت نیاری)، آنچنان توی کوچه پس کوچه های ذهنت یاد و خاطره ش و عطرش می مونه که کافیه بعد از مدتها یه بار از اون کوچه ها رد بشی... حال و هواش انقدر غافلگیرت می کنه که فکرشم نمی کردی... 

[ دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۸ ] [ 14:41 ] [ مژگان ]
 دلم به حال پروانه ها می سوزد وقتی چراغ را خاموش می کنم و به حال خفاشها؛ وقتی چراغ را روشن می کنم. نمیتوان قدمی برداشت بدون آنکه کسی برنجد...

" مارین سورسکو"

[ جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۱۵ ] [ 3:52 ] [ مژگان ]

چرا پایان یک رنج، کمتر از آن مایه شادی می شود که پایان یک شادی مایه رنج می شود؟
برای اینکه بهنگام اندوه به سعادتی می اندیشی که رنج، تو را از آن محروم ساخته، درحالیکه در آغوش خوشبختی هرگز در فکر رنج هایی نیستی که از تو دورند. برای اینکه برای تو طبیعی است که خوشبخت باشی.

مائده های زمینی-آندره ژید-ترجمه ی سیروس ذکاء

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۹ ] [ 16:27 ] [ مژگان ]
خدایا شکرت که با بارونی و سرد کردن این سرزمین، سرزمین دلهای ما رو هم گرم کردی... 

چقدر می چسبه قدم زدن زیر این بارون و هوا با عزیزانت، که بفهمی زندگی رو... و گرم شدن کنار بخاری با یه کاسه آش داغ و چای خوردن با عزیزان دیگرت، دل به دل اونا دادن که انگار دل به دل زندگی دادی... 

چه حال و هوای خوبی داریم این روزا...

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۲ ] [ 22:53 ] [ مژگان ]

یک روز دیگر هم به من گفت:« آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کردو کار او درباره اش قضاوت می کردم نه روی گفتارش... عطرآگینم می کرد. دلم را روشن می کرد. نمی بایست ازش بگریزم. می بایست به مهرو محبتی که پشت آن کلکهای معصومانه اش پنهان بود پی می بردم. گل ها پرند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام تر از آن بودم که راه دوست داشتنش را بدانم!». 

شازده کوچولو: ترجمه ا. بامداد 

[ شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۸ ] [ 1:2 ] [ مژگان ]

بانوی من!
آرزو دارم
در روزگار دیگری
دوستت می داشتم.
روزگاری،
مهربان تر
شاعرانه تر
روزگاری
که شمیم کتاب
شمیم یاسمن
و شمیم آزادی را
بیش تر حس می کرد.

...


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۲۵ ] [ 21:28 ] [ مژگان ]
...

خدايا اگر تكه اي زندگي ميداشتم نميگذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم كه دوستشان دارم. بله تا جایی که میتوانستم به آنها میگفتم که دوستشان دارم. هر لحظه. به همه ي مردان و زنان میقبولاندم كه محبوب منند و در كمند عشق زندگي ميكردم.

...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۰ ] [ 13:10 ] [ مژگان ]

نباید برای خوشبختی کوشش کرد. احتیاجی به خوشبختی نیست! معنای زندگی  در خوشبختی نیست و رضایتمندی از خود، انسان را ارضاء نمی کند. زیرا بدون شک مقام انسان خیلی والاتر از اینهاست. مفهوم واقعی زندگی در زیبایی و نیروی تلاش به سوی هدف است و هستی در هر لحظه باید هدفی بس عالی داشته باشد. 

                                  ماکسیم گورکی: هدف ادبیات

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۷ ] [ 0:15 ] [ مژگان ]

برای تمامی روزهایی که گرفتار، خسته و یا عصبانی بودم
برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم...

برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی، بی احترامی و جدایی از خودم شده و موجب شده بود انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که خود نیز همان رفتار را با خود داشته باشم.
دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم 
برای تمامی خواسته هایی که میسر نشد و
برای تمامی کارهایی که فقط بخاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و بازتاب آن در خودم جز خلا روحی، درد جسمی و خستگی بی حد چیزی نبود...

دیروز گریستم
چـون گاهـی جز گریه کاری نمی توان کرد...

دیروز گریستم به این خاطر که رنجیده بودم... به این خاطر که مرا رنجانده بودند و به این خاطر که من رنجور راهی نداشتم
جز اینکه در دردی عمیق فرو روم
زمانی که در این درد فرو می روی رنج تو را بیدار می کند
دیروز گریستم
بخاطر این که خیلی دیر شده بود و بخاطر این که وقتش رسیده بود
دیروز گریستم
به این خاطر که روحم به تمامی چیزهایی که نیاز بود بدانم واقف بود
دیروز با تمامی روحم گریستم و او را راضی کردم
حال بسیار بدی داشتم
اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم

چرا که
دیروز بخاطر همه چیز گریستم...!

"اييانلا ونزنت ..."

[ جمعه ۱۳۹۲/۱۰/۰۶ ] [ 14:26 ] [ مژگان ]

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید.

                                      «نلسون ماندلا»  

پ.ن: انسان بود و پرچم انسانیت را برافراشت... باورم این است کسی که زندگیش را وقف آرمانهای انسانی همچون آزادی و برابری می کند هرگز نمی میرد. او هیچگاه به باورهایش شک نکرد حتی پس از 27 سال چشیدن طعم زندان و تبعید! پس نمی گویم خدایش بیامرزد از آنجاییکه آزاده ای بود که با بی عدالتی و جور ستیزه کرد و جایگاهش معلوم، نمی گویم روحش شاد چرا که گمان می کنم اکنون از چگونگی اقامتش در این دنیا راضی ست. بهتر است بگویم او اکنون نیست چرا که از کوچ گریزی نیست و باید با رفتنش، بودنش را جاودانه می کرد. 

پایدار باد ماندلا!

[ شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۶ ] [ 19:6 ] [ مژگان ]

برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!

بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.

پاکی آوردی ای امید ِ سپید!

همه آلوده‌گی‌ست این ایام.

راه ِ شومی‌ست می‌زند مطرب

تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام

اشک‌واری‌ست می‌کُشد لب‌خند

ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،

نقش ِ هم‌رنگ می‌زند رسام.

مرغ ِ شادی به دام‌گاه آمد

به زمانی که برگسیخته دام!

ره به هموارْجای ِ دشت افتاد

ای دریغا که بر نیاید گام!

تشنه آن‌جا به خاک ِ مرگ نشست

کآتش از آب می‌کند پیغام!

کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد

 که طمع بر گرفته‌ایم از کام...

خام‌سوزیم، الغرض، بدرود!

تو فرود آی، برف ِ تازه، سلام!

                «احمد شاملو»

[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۴ ] [ 11:58 ] [ مژگان ]
شگفتا، آنان ک از ترس دشواری سفر، کمال یافتن را خوار می شمارند، به هیچ جا نمی رسند.

اما آنانی ک دشواری سفر را به امید کمال یافتن نادیده می انگارند، در دمی به همه جا می رسند. 

               ریچارد باخ: جاناتان مرغ دریایی

[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۷ ] [ 15:29 ] [ مژگان ]

چقدر خوبه تمام یه روز دلت بخواد پیش بهترین دوستت باشی، فرداش بهت پیام بده و بگه دیشب خواب دیدم پیش من بودی تو اتاقم داشتیم گپ می زدیم!

عاشق این تله پاتی ام!

قشنگ ترین دوستی رو با تو تجربه کردم مرضیه ام! با وفاترین! دوست دارم!

[ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۸ ] [ 21:28 ] [ مژگان ]

کاش سنگی بودم

در دوردست ناپیدای هستی

آنچه می دیدم

فقط تجلی نور

از میان شکافهای ظلمت بود...

کاش سنگی بودم

گرداگرد این بیکرانه کهن

ققنوس وار

روشنایی را

به سوگ تاریکی می نشاندم...

       "  21/6/92

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۷ ] [ 20:12 ] [ مژگان ]

یه روزایی توی زندگی همه هست... کم و زیاد داره اما هست؛ روزایی ساکت، آروم، روزایی که لحظه لحظه ش فقط از خودت و خدات پر میشه... روزایی که نباشن ممکنه خودتو فراموش کنی. روزایی که وقتی میان تازه می فهمی چقدر دلت واسه درونت تنگ شده. مث یه دوست قدیمی، یه همزاد... 

این روزا دارم تجربه های جدیدی توی غربت بدست میارم. همه چی ساکته، آروم، جولان تنهایی، ولی... حس خوبیه... مخصوصا وقتی تو باشی و یه پنجره بزرگ و یه آسمون ابری، که با دیدنشون دلت بخواد زیر بارون همه چی رو بذاری و بزنی به کوه...

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم می کنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند...

[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۳ ] [ 12:0 ] [ مژگان ]
این روزا درگیر برگزاری نشست و نمایشگاهی با عنوان "گوهرشناسی" هستیم. کاری که با انگیزه شروع کردیم و با استقبال هم روبرو شد. توی این نمایشگاه می فهمیم که گاهی انسانها برای کشف زیبایی ها چه تلاشها که نمی کنن. برای پیدا کردن یک کانی زیبای با خلوص بالا دل زمین رو می شکافن و نا امید نمی شن. برای پیدا کردن یه دونه کوچیک الماس چندین تن مواد رو توی اسید یا آب می شورن و همچنان پیش میرن... چون به نظر میاد ارزششو داره.

دارم به معدن زیبای ژیپس ترکیه فکر می کنم. ژپپس هایی مث کاخ تخیلی رویاهای بچگی هامون... به کیمبرلیتهای آفریقای جنوبی، به زمرد کلمبا و افغانستان، به فیروزه نیشابور... به کیاستولیت زمان آباد... و چه خوب که قراره یه معدن مروارید واقعی ببینم...

دارم به جواهرات زیبایی فکر می کنم که خالق خوش سلیقه ما در عین ظرافت، سر حوصله آفریده. دارم این همه ذوق  و ظرافت رو تحسین می کنم و سپاسش می گم که امکان دیدن اینهمه زیبایی رو از ما دریغ نکرده...

[ شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۱ ] [ 20:22 ] [ مژگان ]

قدرت روحی خود را نشان بده تا به معلمی تو اعتراف کنم! من به معلم احتیاج دارم. چون انسان هستم. زندگی را در تاریکی گم کرده ام و راه رستگاری را به سوی روشنایی، به طرف حقیقت و زیبایی، به سمت زندگی نوین را می جویم. راه را به من نشان بده! من انسان هستم. به من کینه ورزی کن، بزن، ولی درعوض مرا از این لجن زار بی اعتنایی به زندگی بیرون بکش! من می خواهم بهتر از آنچه هستم باشم! چکار کنم؟ به من بیاموز!

                                      ماکسیم گورکی: هدف ادبیات

[ جمعه ۱۳۹۲/۰۸/۱۰ ] [ 21:6 ] [ مژگان ]

خداحافظ ای آخرین بهانه برای رویش یک "من"

می خواهم پشت سایه روشن دریا

پنجره ای رو به عمق چشمانت باز کنم

تا در حلول یک عشق ناب

خالی از "تو" نباشد...

و تو آسمان پر ستاره ام!

سلام!

                    «سکینه محمودی»

[ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۳ ] [ 17:23 ] [ مژگان ]
مدتیه که فهمیدم آدم به همون اندازه که زود محبتهای کوچیک رو جذب میکنه و بزرگشون میکنه، بخاطر مسائل کوچیک هم از آدمها می رنجه و اون مسائلو بزرگ میکنه. این نیاز به روحی بزرگ داره یا شاید قلبی بزرگ می خواد تا تعادل بین این بازخوردها رو حفظ کنه و رفتاری متناسب با اون عملی که دیده انجام بده.

چطور میشه بزرگ بود و بزرگواری کرد، نمیدونم. ولی فکر میکنم اگر من نوعی لحظه ای خودمو جای اطرافیانم بذارم (چه اونی که لطفش شامل حالم شده چه کسی که منو رنجونده) شاید بتونم ذره ای به واقعیت رفتارش و چرایی و علت حقیقی فکر پشت اون رفتار نزدیکتر بشم.

در زمانه ای زندگی می کنیم که این درد -گرچه حقیقتا درد نیست- حس مشترکیه بین ما آدها که تا حالا چاره ای جز تجربه ش نداشتیم. اما دارم به این فکر میکنم که شاید بشه با روشن کردن علت بعضی رفتارها برای مخاطبینمون شبهه ها رو برای اونها رفع کرد.

هرچه میخوام به این فکر نکنم نمی تونم یعنی تبیینی بهتر از این پیدا نمی کنم که: " پیشگیری بهتر از درمانه."

و اینکه... بهتره از خودم شروع کنم!

[ جمعه ۱۳۹۲/۰۷/۱۲ ] [ 16:48 ] [ مژگان ]
من از همهمه ی مبهم فولاد و علف دلگیرم

و نگرانم

نگران انزوای گلبرگی که

شیشه های گلخانه را می لمسد سرد...

نگران هرچه پرستوی سفر کرده به ناکجا آباد زمین،

و نگران آب رفتن گله ی آبادی،

می شود؟

می شود باز بع بع گوسفندی،

روح خسته ی تکیه داده به درختم را

از خواب بیدار کند؟!

                            "مژگان- شهریور 92"

[ جمعه ۱۳۹۲/۰۷/۱۲ ] [ 13:19 ] [ مژگان ]

ما همیشه تجربیات آموختنی را به سوی خود جذب می کنیم که نیاز داریم، به همین خاطر اغلب چیزهایی را جذب می کنیم که از آن می ترسیم. اگر از تنهایی می ترسید، آن را جذب خواهید کرد. اگر از خجالت کشیدن می ترسید، با صورت به زمین خواهید خورد. این روش زندگی است تا ما را تشویق به رشد می کند. تنها راه کنار زدن ترس، روبرو شدن با آن است.

...

شجاعت نبود ترس نیست، بلکه عمل کردن علی رغم وجود ترس است. مردمی که هیچ کاری برای زندگیشان نمی کنند به همان اندازه افرادی که ریسکهای بالا می کنند، می ترسند. با این تفاوت که گروه اول از چیزهای کوچک می ترسند.

                                   "اندرو متیوس: شادی در پوست گردو"

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۵ ] [ 14:8 ] [ مژگان ]
ناشناخته ترین جنگل دنیایی!

برای

کشف

زیباییت

خطر میکنم!

                        مژگان (شهریور ۹۲)

[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۰ ] [ 14:8 ] [ مژگان ]
اولین و آخرین شانه برای گریستن،

آخرین مرهم برای زخمهای کهنه سر باز،

آغوش هزارساله محبتهای سر در گم،

قهرمانان انبوه ستارگان آرزوهای هزارتوی بچگی،

وارثان گریه های درد فرزندان تلاطم،

مادران... جاودانگی عشقند در معنا.

           مژگان - تیر 92

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۱۱ ] [ 15:29 ] [ مژگان ]

اجداد ما در قبیله ماتائو به آدمایی که توی حوزه 3متری قرار داشتن میگفتن دوست واقعی عزیز، به آدمای دورتر از 3متر میگفتن دشمن و به آدمای خیلی دورتر میگفتن دوست مجازی عزیز...

این روزا توی قبیله ما دوستان واقعی عزیز رو جلوی دوستان مجازی عزیز قربانی می کنن...

                                           «نمایش سیندرلا : جلال تهرانی»

نکته1: این چیزی بود که خیلی وقتا می بینم و سعی میکنم به روی خودم نیارم ولی متوجه شدم که  خیلیا از دیدن این موضوع رنجور میشن. زندگی خیلی از ما آدمها با برچسب مدرنیته به سرعت به سمت مجازی شدن پیش می ره... چیزی که هرچه بخوایم زیبا نشونش بدیم بازم زیبا نیست.

نکته2: این نمایش این روزها رو صحنه س و البته ارزش دیدن رو داره. با هنرنمایی گلاب آدینه و بهنوش طباطبایی، مجید آقا کریمی و بهزاد عبدی و کارگردانی جلال تهرانی

[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۰۷ ] [ 17:57 ] [ مژگان ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تو خونه حرف میزنیم .
فیلمی ببینیم از نقاط مثبت و منفی ش میگیم .
خیلیا حرف اصلیشون ژورنالهای روز مده .
تو مدرسه و دانشگاه امکان نداره آروم باشیم .
نوزادی به دنیا میاد . چشمهای قورباغه ایش میشه نقل محافل خانوادگی و ژورنالیستی .
بمبی میفته رو سر یه عده آدم بی گناه و یه عمر به بانی ش لعن و نفرین می فرستیم .
توی دنیا جنگ بشه مدام دنبال مقصر میگردیم .
وقتی کسی مرد همه از خوبیهاش میگیم .
از همه چیز از همه کس حرف میزنیم.
اما این وسط حرفایی می مونن ته ته گنجه ی دلمون و هی خاک می خورن .
ناگفته هایی به ظاهر ساده و بی اهمیت ...
ناگفته های من اینجا خاک می خورن .شاید اگه بخونین به قول سهراب "دل تنهاییتان تازه شود "
امکانات وب
  • پارسی دانلود
  • گوگل رنک