حرفهایی ست برای گفتن
و حرفهایی که سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند... 
قالب وبلاگ
چرا روح های بلند و دلهای عمیق، اندوه، پاییز، سکوت و غروب را دوست تر میدارند؟

چرا انسان ها و هر که انسان تر بیشتر، به عمد، در طلب آثار غم آور هنری اند و دوستدار اندوه؟

چرا همواره عمق و تعالی حال و روح و اندیشه و هنر با «اندوه»، و حمق و پستی و ابتذال با «شادی» توام است؟

                                    انسان خداگونه ای در تبعید "دکتر علی شریعتی"

[ دوشنبه 1393/07/21 ] [ 1:53 ] [ مژگان ]
اگر میشد راه گذشته را جست

زندگی را جور دیگری ورق میزدم

که نماند اثر این مویه های بی ثمر.

که دیگری بنشیند بر کرسی بند بند سلولهام را

حکم بکند دل؛

که ریش ریش بشود عزلت شبها...

که مانده ام؛                  که خیره ای...

زندگی شوخی بی اساسی بود

که توانمان را سنجید

و ما نشستگان بر کرسی

بخاطر این دلهای نابخشوده

چه مقتدرانه مات شدیم...

                                   شهریور 93 "مژگان"

[ یکشنبه 1393/07/06 ] [ 21:0 ] [ مژگان ]

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند

اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند

…..

 اگر گناه وزن داشت

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی…
و من شاید کمر شکسته ترین بودم

اگر غرور نبود
چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند
و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان
جستجو نمی کردیم

اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم

اگر خواب حقیقت داشت
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود…
ولی گنج ها شاید
بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگران از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد…


اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزش ترین کالا بود

ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید...

[ سه شنبه 1393/06/11 ] [ 13:37 ] [ مژگان ]
گاهی سکوت می‌کنی
چون آنقدر رنجیده‌ای که نمی‌خواهی حرفی بزنی ...

"اوریانا فالاچی"

سکوت آدمی اما، فقدان انسان و خداست...

"احمد شاملو"

جوینده گوینده است و یابنده، خاموش.
"خواجه عبداله انصاری"

به سکوت ایمان دارم و حاضرم ساعت ها در باره مزایایش برای شما صحبت کنم.
"جرج برنارد شاو"

داروی خشم، خاموشی است.
"سقراط"

حقیقت واقعی در سکوت نهفته است.

"پابلو پیکاسو"

[ پنجشنبه 1393/05/09 ] [ 0:24 ] [ مژگان ]

چقدر حال این روزهایم خوب است.  از درختان زنده سبز زندگی می گیرم. گلها را از ته دل می بویم. به آسمان که با اشتیاق خیره می شوم خیلی چیزها هستند برای دیدن و لذت بردن یا ندیدن و دلگرم شدن... مثلا همین ابرهای گاه و بیگاه تابستان چه سایه ای می اندازند روی گرمای شرجی کوچه های دلواپسی...

من این روزا یه حال دیگه ای دارم.جهان من لباس تازه می پوشه...

[ یکشنبه 1393/05/05 ] [ 0:12 ] [ مژگان ]
چه ایده بدی بود دایره ای ساختن ساعت. احساس می کنی همیشه فرصت تکرار هست: قرار بوده 8 صبح بیدار شوی و می بینی شده 8 و ربع، می گویی اشکال ندارد تا 9 می خوابم بعد بیدار می شوم. قرار بوده امشب یک ساعتی را صرف مطالعه کنی، کی بینی کتاب نخواندی و 10 شده. می گویی: اشکال ندارد، فردا ساعت 9 می خوانم. 

ساعت دروغ می گوید. زمان دور یک دایره نمی چرخد! زمان بر روی خطی مستقیم می دود. و هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه باز نمی گردد. 

ایده ساختن ساعت به شکل دایره، ایده جادوگری فریبکار بوده است! ساعت خوب، ساعت شنی است! هر لحظه به تو یادآوری می کند که دانه ای که افتاد دیگر باز نمی گردد. اگر روزی خانه بزرگی داشته باشم، به جای همه دکورها و مجسمه ها و ستونها، ساعت شنی بزرگی برای آن خواهم ساخت و می گویم در آن ساعت شنی آنقدر شن بریزند که تخلیه اش به اندازه متوسط عمر یک انسان طول بکشد. تا هر لحظه که روبرویش می ایستم بیاد بیاورم که زمان "خط" است نه دایره و زمان رفته دیگر باز نمی گردد...

[ پنجشنبه 1393/05/02 ] [ 18:55 ] [ مژگان ]
اهمیت و ارج زندگی در همین است که موقت است... که تو باید جاودانگی خودت را در جای دیگری نشان بدهی... و آنجا انسانیت است.

           "ا.بامداد"

[ سه شنبه 1393/04/31 ] [ 14:38 ] [ مژگان ]
اشتباه می‌کنند , بعضی‌ها که اشتباه نمی‌کنند! باید راه افتاد، مثل رودها , که بعضی به دریا می‌رسند بعضی هم به دریا نمی‌رسند. رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد ... "سید علی صالحی"
[ یکشنبه 1393/04/22 ] [ 16:59 ] [ مژگان ]
بلوط ها یک شبه بزرگ نمی شوند آنها نیز در فرایند بزرگ شدن خود، برگها و شاخه ها و پوستهای زیادی را از دست داده اند.الماس ها هم یک شبه شکل نمی گیرند. هر چیز ارزشمند ،هر چیز زیبا و هر چیز عظیم در این جهان برای اینگونه شدن به زمان نیاز داشته است.
[ سه شنبه 1393/04/17 ] [ 17:29 ] [ مژگان ]
بگذار در گمان شب بخوابند دیگران. سپیده دم مرا اعتراف می کند... "محمود نائل"
[ شنبه 1393/04/14 ] [ 17:49 ] [ مژگان ]

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است.

و هر انسان

برای هر انسان برادری است.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند.

قفل

افسانه ای است

و قلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ای است

تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی

برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم.

 

                                                          "احمد شاملو"

 

[ سه شنبه 1393/04/10 ] [ 20:21 ] [ مژگان ]
زندگی قانون بومرنگ هاست...
[ چهارشنبه 1393/04/04 ] [ 23:39 ] [ مژگان ]
گاهی وقتها یک چشمت اشکه یه چشم دیگه ت خون، ولی تموم انرژیتو میذاری رو قهقه ت تا غصه ها یادت بره... آخه چه می دونی فردا چی میشه؟ شاید فردا روزی باشه که هرگز تصورش نمی کردی به اون خوبی... شاید زندگی زیبایی واسه ت قراره رقم زده بشه... پس چه بهتره که عزمتو جزم کنی و تلاشتو ادامه بدی و برای شاد بودن انرژی بیشتری بذاری... چرا که تو با امروزت فردای خودتو می سازی...

امید است و آدمیزاد... فرداهامان را ازمان نگرفته اند! "ا. بامداد"

[ چهارشنبه 1393/03/14 ] [ 10:46 ] [ مژگان ]
گرداگرد خدا می گردم گرداگرد آن برج کهن و هنوز نمیدانم شاهینم طوفانم یا ترانه ای بزرگ... "راینر ماریا ریکه"
[ سه شنبه 1393/03/06 ] [ 19:25 ] [ مژگان ]
کاش وقتی بچه هامون میرن مدرسه بهشون بگیم : 
عزیزم من نمی خوام تو بهترین باشی
من فقط می خوام تو خوشبخت باشی
اصلا مهم نیست همیشه نمره هاتو 20 بگیری
جای 20 می تونی 16 بگیری اما از دوران مدرسه و کودکیت لذت ببر.
از "ترین" پرهیز کن
خوشبختی جایی هست که خودت رو با کسی مقایسه نکنی
حتی نخواه خوشبخت ترین باشی
بخواه که خوشبخت باشی و برای این خواستت تلاش کن همین....................
من فکر میکنم از وقتی به دنبال پسوند "ترین" رفتیم، خوشبختی از ما گریخت.. از 19/75 لذت نبردیم چون یکی 20 شده بود..
از رانندگی با پراید لذت نبردیم چون ماشینای مدل بالاتری تو خیابون بود.
از بودن کنار عشقمون لذت نبردیم چون مدرک تحصیلی و پول توی جیبش کمتر از خیلی های دیگه بود.
می خوام بگم خیلی از ما فقط به "بهترین،بیشترین و بالاترین" چسبیدیم و نتیجه ان نسل های افسرده و همیشه گریان شد..
شاید لازمه تغییر جهت بدیم یا حداقل اجازه ندیم نحسیِ "ترین" دامن بچه هامون رو بگیره.


پ.ن: این حسی بود که این روزا بهش رسیده بودم و نمی تونستم درست بیانش کنم. این  متن کارمو راحت کرد.
پ.ن2: چی میشه اگه نگاه همه به زندگی اینجوری باشه...

[ دوشنبه 1393/02/15 ] [ 11:24 ] [ مژگان ]
ای تو دل کوک، ای خوش آهنگ 

تو شنیدنی ترینی

من پر از هوای غربت 

تو 

هوای سرزمینی...


پ.ن: امشب، به سوی وطن!

[ شنبه 1392/12/24 ] [ 11:15 ] [ مژگان ]

بانوی من!
آرزو دارم
در روزگار دیگری
دوستت می داشتم.
روزگاری،
مهربان تر
شاعرانه تر
روزگاری
که شمیم کتاب
شمیم یاسمن
و شمیم آزادی را
بیش تر حس می کرد.

...


ادامه مطلب
[ جمعه 1392/11/25 ] [ 21:28 ] [ مژگان ]
...

خدايا اگر تكه اي زندگي ميداشتم نميگذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم كه دوستشان دارم. بله تا جایی که میتوانستم به آنها میگفتم که دوستشان دارم. هر لحظه. به همه ي مردان و زنان میقبولاندم كه محبوب منند و در كمند عشق زندگي ميكردم.

...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1392/11/10 ] [ 13:10 ] [ مژگان ]

نباید برای خوشبختی کوشش کرد. احتیاجی به خوشبختی نیست! معنای زندگی  در خوشبختی نیست و رضایتمندی از خود، انسان را ارضاء نمی کند. زیرا بدون شک مقام انسان خیلی والاتر از اینهاست. مفهوم واقعی زندگی در زیبایی و نیروی تلاش به سوی هدف است و هستی در هر لحظه باید هدفی بس عالی داشته باشد. 

                                  ماکسیم گورکی: هدف ادبیات

[ دوشنبه 1392/11/07 ] [ 0:15 ] [ مژگان ]

برای تمامی روزهایی که گرفتار، خسته و یا عصبانی بودم
برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم...

برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی، بی احترامی و جدایی از خودم شده و موجب شده بود انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که خود نیز همان رفتار را با خود داشته باشم.
دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم 
برای تمامی خواسته هایی که میسر نشد و
برای تمامی کارهایی که فقط بخاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و بازتاب آن در خودم جز خلا روحی، درد جسمی و خستگی بی حد چیزی نبود...

دیروز گریستم
چـون گاهـی جز گریه کاری نمی توان کرد...

دیروز گریستم به این خاطر که رنجیده بودم... به این خاطر که مرا رنجانده بودند و به این خاطر که من رنجور راهی نداشتم
جز اینکه در دردی عمیق فرو روم
زمانی که در این درد فرو می روی رنج تو را بیدار می کند
دیروز گریستم
بخاطر این که خیلی دیر شده بود و بخاطر این که وقتش رسیده بود
دیروز گریستم
به این خاطر که روحم به تمامی چیزهایی که نیاز بود بدانم واقف بود
دیروز با تمامی روحم گریستم و او را راضی کردم
حال بسیار بدی داشتم
اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم

چرا که
دیروز بخاطر همه چیز گریستم...!

"اييانلا ونزنت ..."

[ جمعه 1392/10/06 ] [ 14:26 ] [ مژگان ]

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید.

                                      «نلسون ماندلا»  

پ.ن: انسان بود و پرچم انسانیت را برافراشت... باورم این است کسی که زندگیش را وقف آرمانهای انسانی همچون آزادی و برابری می کند هرگز نمی میرد. او هیچگاه به باورهایش شک نکرد حتی پس از 27 سال چشیدن طعم زندان و تبعید! پس نمی گویم خدایش بیامرزد از آنجاییکه آزاده ای بود که با بی عدالتی و جور ستیزه کرد و جایگاهش معلوم، نمی گویم روحش شاد چرا که گمان می کنم اکنون از چگونگی اقامتش در این دنیا راضی ست. بهتر است بگویم او اکنون نیست چرا که از کوچ گریزی نیست و باید با رفتنش، بودنش را جاودانه می کرد. 

پایدار باد ماندلا!

[ شنبه 1392/09/16 ] [ 19:6 ] [ مژگان ]

برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!

بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.

پاکی آوردی ای امید ِ سپید!

همه آلوده‌گی‌ست این ایام.

راه ِ شومی‌ست می‌زند مطرب

تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام

اشک‌واری‌ست می‌کُشد لب‌خند

ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،

نقش ِ هم‌رنگ می‌زند رسام.

مرغ ِ شادی به دام‌گاه آمد

به زمانی که برگسیخته دام!

ره به هموارْجای ِ دشت افتاد

ای دریغا که بر نیاید گام!

تشنه آن‌جا به خاک ِ مرگ نشست

کآتش از آب می‌کند پیغام!

کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد

 که طمع بر گرفته‌ایم از کام...

خام‌سوزیم، الغرض، بدرود!

تو فرود آی، برف ِ تازه، سلام!

                «احمد شاملو»

[ پنجشنبه 1392/09/14 ] [ 11:58 ] [ مژگان ]
شگفتا، آنان ک از ترس دشواری سفر، کمال یافتن را خوار می شمارند، به هیچ جا نمی رسند.

اما آنانی ک دشواری سفر را به امید کمال یافتن نادیده می انگارند، در دمی به همه جا می رسند. 

               ریچارد باخ: جاناتان مرغ دریایی

[ پنجشنبه 1392/09/07 ] [ 15:29 ] [ مژگان ]

چقدر خوبه تمام یه روز دلت بخواد پیش بهترین دوستت باشی، فرداش بهت پیام بده و بگه دیشب خواب دیدم پیش من بودی تو اتاقم داشتیم گپ می زدیم!

عاشق این تله پاتی ام!

قشنگ ترین دوستی رو با تو تجربه کردم مرضیه ام! با وفاترین! دوست دارم!

[ سه شنبه 1392/08/28 ] [ 21:28 ] [ مژگان ]

کاش سنگی بودم

در دوردست ناپیدای هستی

آنچه می دیدم

فقط تجلی نور

از میان شکافهای ظلمت بود...

کاش سنگی بودم

گرداگرد این بیکرانه کهن

ققنوس وار

روشنایی را

به سوگ تاریکی می نشاندم...

       "  21/6/92

[ دوشنبه 1392/08/27 ] [ 20:12 ] [ مژگان ]

یه روزایی توی زندگی همه هست... کم و زیاد داره اما هست؛ روزایی ساکت، آروم، روزایی که لحظه لحظه ش فقط از خودت و خدات پر میشه... روزایی که نباشن ممکنه خودتو فراموش کنی. روزایی که وقتی میان تازه می فهمی چقدر دلت واسه درونت تنگ شده. مث یه دوست قدیمی، یه همزاد... 

این روزا دارم تجربه های جدیدی توی غربت بدست میارم. همه چی ساکته، آروم، جولان تنهایی، ولی... حس خوبیه... مخصوصا وقتی تو باشی و یه پنجره بزرگ و یه آسمون ابری، که با دیدنشون دلت بخواد زیر بارون همه چی رو بذاری و بزنی به کوه...

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم می کنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند...

[ پنجشنبه 1392/08/23 ] [ 12:0 ] [ مژگان ]
این روزا درگیر برگزاری نشست و نمایشگاهی با عنوان "گوهرشناسی" هستیم. کاری که با انگیزه شروع کردیم و با استقبال هم روبرو شد. توی این نمایشگاه می فهمیم که گاهی انسانها برای کشف زیبایی ها چه تلاشها که نمی کنن. برای پیدا کردن یک کانی زیبای با خلوص بالا دل زمین رو می شکافن و نا امید نمی شن. برای پیدا کردن یه دونه کوچیک الماس چندین تن مواد رو توی اسید یا آب می شورن و همچنان پیش میرن... چون به نظر میاد ارزششو داره.

دارم به معدن زیبای ژیپس ترکیه فکر می کنم. ژپپس هایی مث کاخ تخیلی رویاهای بچگی هامون... به کیمبرلیتهای آفریقای جنوبی، به زمرد کلمبا و افغانستان، به فیروزه نیشابور... به کیاستولیت زمان آباد... و چه خوب که قراره یه معدن مروارید واقعی ببینم...

دارم به جواهرات زیبایی فکر می کنم که خالق خوش سلیقه ما در عین ظرافت، سر حوصله آفریده. دارم این همه ذوق  و ظرافت رو تحسین می کنم و سپاسش می گم که امکان دیدن اینهمه زیبایی رو از ما دریغ نکرده...

[ شنبه 1392/08/11 ] [ 20:22 ] [ مژگان ]

قدرت روحی خود را نشان بده تا به معلمی تو اعتراف کنم! من به معلم احتیاج دارم. چون انسان هستم. زندگی را در تاریکی گم کرده ام و راه رستگاری را به سوی روشنایی، به طرف حقیقت و زیبایی، به سمت زندگی نوین را می جویم. راه را به من نشان بده! من انسان هستم. به من کینه ورزی کن، بزن، ولی درعوض مرا از این لجن زار بی اعتنایی به زندگی بیرون بکش! من می خواهم بهتر از آنچه هستم باشم! چکار کنم؟ به من بیاموز!

                                      ماکسیم گورکی: هدف ادبیات

[ جمعه 1392/08/10 ] [ 21:6 ] [ مژگان ]

خداحافظ ای آخرین بهانه برای رویش یک "من"

می خواهم پشت سایه روشن دریا

پنجره ای رو به عمق چشمانت باز کنم

تا در حلول یک عشق ناب

خالی از "تو" نباشد...

و تو آسمان پر ستاره ام!

سلام!

                    «سکینه محمودی»

[ سه شنبه 1392/07/23 ] [ 17:23 ] [ مژگان ]
مدتیه که فهمیدم آدم به همون اندازه که زود محبتهای کوچیک رو جذب میکنه و بزرگشون میکنه، بخاطر مسائل کوچیک هم از آدمها می رنجه و اون مسائلو بزرگ میکنه. این نیاز به روحی بزرگ داره یا شاید قلبی بزرگ می خواد تا تعادل بین این بازخوردها رو حفظ کنه و رفتاری متناسب با اون عملی که دیده انجام بده.

چطور میشه بزرگ بود و بزرگواری کرد، نمیدونم. ولی فکر میکنم اگر من نوعی لحظه ای خودمو جای اطرافیانم بذارم (چه اونی که لطفش شامل حالم شده چه کسی که منو رنجونده) شاید بتونم ذره ای به واقعیت رفتارش و چرایی و علت حقیقی فکر پشت اون رفتار نزدیکتر بشم.

در زمانه ای زندگی می کنیم که این درد -گرچه حقیقتا درد نیست- حس مشترکیه بین ما آدها که تا حالا چاره ای جز تجربه ش نداشتیم. اما دارم به این فکر میکنم که شاید بشه با روشن کردن علت بعضی رفتارها برای مخاطبینمون شبهه ها رو برای اونها رفع کرد.

هرچه میخوام به این فکر نکنم نمی تونم یعنی تبیینی بهتر از این پیدا نمی کنم که: " پیشگیری بهتر از درمانه."

و اینکه... بهتره از خودم شروع کنم!

[ جمعه 1392/07/12 ] [ 16:48 ] [ مژگان ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تو خونه حرف میزنیم .
فیلمی ببینیم از نقاط مثبت و منفی ش میگیم .
خیلیا حرف اصلیشون ژورنالهای روز مده .
تو مدرسه و دانشگاه امکان نداره آروم باشیم .
نوزادی به دنیا میاد . چشمهای قورباغه ایش میشه نقل محافل خانوادگی و ژورنالیستی .
بمبی میفته رو سر یه عده آدم بی گناه و یه عمر به بانی ش لعن و نفرین می فرستیم .
توی دنیا جنگ بشه مدام دنبال مقصر میگردیم .
وقتی کسی مرد همه از خوبیهاش میگیم .
از همه چیز از همه کس حرف میزنیم.
اما این وسط حرفایی می مونن ته ته گنجه ی دلمون و هی خاک می خورن .
ناگفته هایی به ظاهر ساده و بی اهمیت ...
ناگفته های من اینجا خاک می خورن .شاید اگه بخونین به قول سهراب "دل تنهاییتان تازه شود "
امکانات وب
  • پارسی دانلود
  • گوگل رنک