حرفهایی ست برای گفتن
و حرفهایی که سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند... 
قالب وبلاگ
خدایا ما برای داشتن دست های تو ریسمان نبسته ایم ، “دل” بسته ایم همین که حال دلمان خوب باشد ، برایمان کافی ست. . .

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۵ ] [ 13:6 ] [ مژگان ]
دلم تنگ گذشته های دور قبل از کوچ است...

آن آبی بیکران پاک

آن دیوارهای قد و نیم قد کاهگلی

 آن  کوههای مخملی بهارانه

برای آتشکده ای که هر روز پیدا بود...

برای صلح و صفای ساده آدمهاش دلم تنگ است.

در من کودکی بی تاب دارد امیدوارانه 

برای بازگشت به خانه ام پا می کوبد...

خانه کجاست؟!

[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۹ ] [ 18:3 ] [ مژگان ]
سال نو مبارک! 

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی.       «حافظ»

[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵ ] [ 3:50 ] [ مژگان ]

چند روز پیش دوستی از ترانه ای تعریف میکرد و ازم خواست تا گوشش کنم. به محض شنیدن موسیقی ترانه فهمیدم که چه ترانه ایه و توی کدوم سریال بوده که سالها پیش از تلویزیون پخش شده. این دوست با گفتن «عجب هوشی» منو به فکر برد... بهش گفتم که شاید بخاطر هوش نیست. من این سریال رو خیلی دوست داشتم. فکر میکنم بیشتر به علاقه برمیگرده...  

خیلی چیزا توی زندگی هست که بخاطر کم اهمیت بودن به حافظه سپرده نمیشن یا به فراموشی سپرده میشن. اما کافیه یه چیزی با درونت همخون باشه، چیزی به تا رو پود جونت بافته شده باشه، چیزی با روح و روانت عجین شده باشه، حتی توی یه مدت کوتاه (حتی اگه خودتم ندونی یا به روی خودت نیاری)، آنچنان توی کوچه پس کوچه های ذهنت یاد و خاطره ش و عطرش می مونه که کافیه بعد از مدتها یه بار از اون کوچه ها رد بشی... حال و هواش انقدر غافلگیرت می کنه که فکرشم نمی کردی... 

[ دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۸ ] [ 14:41 ] [ مژگان ]
 دلم به حال پروانه ها می سوزد وقتی چراغ را خاموش می کنم و به حال خفاشها؛ وقتی چراغ را روشن می کنم. نمیتوان قدمی برداشت بدون آنکه کسی برنجد...

" مارین سورسکو"

[ جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۱۵ ] [ 3:52 ] [ مژگان ]

چرا پایان یک رنج، کمتر از آن مایه شادی می شود که پایان یک شادی مایه رنج می شود؟
برای اینکه بهنگام اندوه به سعادتی می اندیشی که رنج، تو را از آن محروم ساخته، درحالیکه در آغوش خوشبختی هرگز در فکر رنج هایی نیستی که از تو دورند. برای اینکه برای تو طبیعی است که خوشبخت باشی.

مائده های زمینی-آندره ژید-ترجمه ی سیروس ذکاء

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۹ ] [ 16:27 ] [ مژگان ]
خدایا شکرت که با بارونی و سرد کردن این سرزمین، سرزمین دلهای ما رو هم گرم کردی... 

چقدر می چسبه قدم زدن زیر این بارون و هوا با عزیزانت، که بفهمی زندگی رو... و گرم شدن کنار بخاری با یه کاسه آش داغ و چای خوردن با عزیزان دیگرت، دل به دل اونا دادن که انگار دل به دل زندگی دادی... 

چه حال و هوای خوبی داریم این روزا...

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۲ ] [ 22:53 ] [ مژگان ]

یک روز دیگر هم به من گفت:« آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کردو کار او درباره اش قضاوت می کردم نه روی گفتارش... عطرآگینم می کرد. دلم را روشن می کرد. نمی بایست ازش بگریزم. می بایست به مهرو محبتی که پشت آن کلکهای معصومانه اش پنهان بود پی می بردم. گل ها پرند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام تر از آن بودم که راه دوست داشتنش را بدانم!». 

شازده کوچولو: ترجمه ا. بامداد 

[ شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۸ ] [ 1:2 ] [ مژگان ]
اینجا علفی نبود
که اسبی بروید.
آجری نبود
که بنایی بسازد.
درختی که بهار به امیدش فرا رسد.
کپکی نبود که نانی باشد...
...
تو جوانه زدی اینجا
با نیروی کدام عشق؟
 
"ناشناس"
[ دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۲ ] [ 18:4 ] [ مژگان ]

دنگ...، دنگ ....
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.

دنگ...، دنگ ....
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سر زمان ماسيده است.
تند برمي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد ، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم.

دنگ...
فرصتي از كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهاينده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.

پرده اي مي گذرد،
پرده اي مي آيد:
مي رود نقش پي نقش دگر،
رنگ مي لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ :
دنگ...، دنگ ....
دنگ...

سهراب سپهری

[ پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۱۱ ] [ 16:16 ] [ مژگان ]
آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت... 

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۱ ] [ 11:16 ] [ مژگان ]

ما داستان کربلا را از روز تاسوعا می دانیم و عصر عاشورا ختمش می کنیم؛ بعد دیگر نمی دانیم چه شد! داستان کربلا, نه از آغاز تاسوعا و یا محرم شروع می شود و نه به عصر عاشورا و اربعین تمام می شود. این است که از دو طرف قیچی اش کردیم و آن را از معنی انداختیم، مثل قلبی که از داخل بدن در بیاوریم، که دیگر قلب نیست. باید قلب را در این سینه و اندام بزرگ بشری و در تسلسل عظیم یک دست تاریخ انسان بگذاریم؛ و آن وقت تپش پیدا می کند و آن وقت خون “حسین”, خون می شود. اما الان از آن ماده تخدیری درست کرده ایم. حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود. افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.  

                          "دکتر علی شریعتی"

[ سه شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۶ ] [ 18:19 ] [ مژگان ]

انسانی که با خدای درونش زندگی می کند و ابتذال را کمتر به زندگی اش راه می دهد انسانی است ظاهرا آرام اما از درون شاد؛ که از زندگی و گذشته اش رضایت خاطر دارد. و کسانی که سعی می کنند به هر بهایی به زندگیشان شادی تزریق کنند -حتی به قیمت زیر سوال بردن شخصیت- ظاهرا شادند ولی از درون بیقرار... حتی ممکن است انقدر در عمق شادیهای ساختگیشان فرو روند که هرگز متوجه نادرستی رفتارشان نباشند و اینجاست که انسان از آگاهی دور می شود... اینجاست که مغرور می شود... اینجاست که شکست می خورد...

این حالت ها برای هر کسی در هر مقطعی می تواند پیش آید. خود من هرگز نمی توانم بگویم جزء کدام دسته بوده ام. هر انسانی خطا می کند و گاهی عنان رفتارش از دستش رها می شود... من هم بارها پشیمان این افسار گسیختگی شده ام و می شوم... اما حالا در این جایی که ایستاده ام بعضی چیزها را خوب درک می کنم.

گاهی که چه عرض کنم بسیاری اوقات شادیهای زندگی ما مصنوعی و آمیخته با ابتذال و شکستن حد و مرزهایی اند که در عین ناباوری هم نامهای زیبایی چون راحتی و صمیمیت روی آن می گذارند...

شاید این دنیای تکنولوژی و پیشرفتیه ای که پیش رویمان قرار دارد، و سعی بر دور کردن ما از معنویات و به معنای واقعی خداوند دانای مقتدر دارد موفق شده است بسیاری از ما را به سمت انسان محوری –بهتر است بگویم آدم محوری_ بکشاند.

گویی از خاطرمان برده اند درونمان خداوندی زندگی می کند که بیزار است از این شادیها، بی حد و مرزی ها، راحتی ها، افراط و تفریط ها و صمیمیتها...  

شاید بهتر است یادمان باشد ما با برخوردهای انسانی واقعا شادیم نه با شادیهای آزاردهنده روح...

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۳۰ ] [ 19:15 ] [ مژگان ]
کوچکم اما...

دست دریا را همیشه پشت سر دارم.

من به صبح روشن فردا امیدوارم!

قطره بارانم...

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۳۰ ] [ 18:41 ] [ مژگان ]
چرا روح های بلند و دلهای عمیق، اندوه، پاییز، سکوت و غروب را دوست تر میدارند؟

چرا انسان ها و هر که انسان تر بیشتر، به عمد، در طلب آثار غم آور هنری اند و دوستدار اندوه؟

چرا همواره عمق و تعالی حال و روح و اندیشه و هنر با «اندوه»، و حمق و پستی و ابتذال با «شادی» توام است؟

                                    انسان خداگونه ای در تبعید "دکتر علی شریعتی"

[ دوشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۱ ] [ 1:53 ] [ مژگان ]
اگر میشد راه گذشته را جست

زندگی را جور دیگری ورق میزدم

که نماند اثر این مویه های بی ثمر.

که دیگری بنشیند بر کرسی بند بند سلولهام را

حکم بکند دل؛

که ریش ریش بشود عزلت شبها...

که مانده ام؛                  که خیره ای...

زندگی شوخی بی اساسی بود

که توانمان را سنجید

و ما نشستگان بر کرسی

بخاطر این دلهای نابخشوده

چه مقتدرانه مات شدیم...

                                   شهریور 93 "مژگان"

[ یکشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۰۶ ] [ 21:0 ] [ مژگان ]

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند

اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند

…..

 اگر گناه وزن داشت

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی…
و من شاید کمر شکسته ترین بودم

اگر غرور نبود
چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند
و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان
جستجو نمی کردیم

اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم

اگر خواب حقیقت داشت
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود…
ولی گنج ها شاید
بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگران از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد…


اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزش ترین کالا بود

ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید...

[ سه شنبه ۱۳۹۳/۰۶/۱۱ ] [ 13:37 ] [ مژگان ]
گاهی سکوت می‌کنی
چون آنقدر رنجیده‌ای که نمی‌خواهی حرفی بزنی ...

"اوریانا فالاچی"

سکوت آدمی اما، فقدان انسان و خداست...

"احمد شاملو"

جوینده گوینده است و یابنده، خاموش.
"خواجه عبداله انصاری"

به سکوت ایمان دارم و حاضرم ساعت ها در باره مزایایش برای شما صحبت کنم.
"جرج برنارد شاو"

داروی خشم، خاموشی است.
"سقراط"

حقیقت واقعی در سکوت نهفته است.

"پابلو پیکاسو"

[ پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۰۹ ] [ 0:24 ] [ مژگان ]

چقدر حال این روزهایم خوب است.  از درختان زنده سبز زندگی می گیرم. گلها را از ته دل می بویم. به آسمان که با اشتیاق خیره می شوم خیلی چیزها هستند برای دیدن و لذت بردن یا ندیدن و دلگرم شدن... مثلا همین ابرهای گاه و بیگاه تابستان چه سایه ای می اندازند روی گرمای شرجی کوچه های دلواپسی...

من این روزا یه حال دیگه ای دارم.جهان من لباس تازه می پوشه...

[ یکشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۰۵ ] [ 0:12 ] [ مژگان ]
چه ایده بدی بود دایره ای ساختن ساعت. احساس می کنی همیشه فرصت تکرار هست: قرار بوده 8 صبح بیدار شوی و می بینی شده 8 و ربع، می گویی اشکال ندارد تا 9 می خوابم بعد بیدار می شوم. قرار بوده امشب یک ساعتی را صرف مطالعه کنی، کی بینی کتاب نخواندی و 10 شده. می گویی: اشکال ندارد، فردا ساعت 9 می خوانم. 

ساعت دروغ می گوید. زمان دور یک دایره نمی چرخد! زمان بر روی خطی مستقیم می دود. و هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه باز نمی گردد. 

ایده ساختن ساعت به شکل دایره، ایده جادوگری فریبکار بوده است! ساعت خوب، ساعت شنی است! هر لحظه به تو یادآوری می کند که دانه ای که افتاد دیگر باز نمی گردد. اگر روزی خانه بزرگی داشته باشم، به جای همه دکورها و مجسمه ها و ستونها، ساعت شنی بزرگی برای آن خواهم ساخت و می گویم در آن ساعت شنی آنقدر شن بریزند که تخلیه اش به اندازه متوسط عمر یک انسان طول بکشد. تا هر لحظه که روبرویش می ایستم بیاد بیاورم که زمان "خط" است نه دایره و زمان رفته دیگر باز نمی گردد...

[ پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۰۲ ] [ 18:55 ] [ مژگان ]
اهمیت و ارج زندگی در همین است که موقت است... که تو باید جاودانگی خودت را در جای دیگری نشان بدهی... و آنجا انسانیت است.

           "ا.بامداد"

[ سه شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۳۱ ] [ 14:38 ] [ مژگان ]
اشتباه می‌کنند , بعضی‌ها که اشتباه نمی‌کنند! باید راه افتاد، مثل رودها , که بعضی به دریا می‌رسند بعضی هم به دریا نمی‌رسند. رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد ... "سید علی صالحی"
[ یکشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۲۲ ] [ 16:59 ] [ مژگان ]
بلوط ها یک شبه بزرگ نمی شوند آنها نیز در فرایند بزرگ شدن خود، برگها و شاخه ها و پوستهای زیادی را از دست داده اند.الماس ها هم یک شبه شکل نمی گیرند. هر چیز ارزشمند ،هر چیز زیبا و هر چیز عظیم در این جهان برای اینگونه شدن به زمان نیاز داشته است.
[ سه شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۷ ] [ 17:29 ] [ مژگان ]
بگذار در گمان شب بخوابند دیگران. سپیده دم مرا اعتراف می کند... "محمود نائل"
[ شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۴ ] [ 17:49 ] [ مژگان ]

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است.

و هر انسان

برای هر انسان برادری است.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند.

قفل

افسانه ای است

و قلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ای است

تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی

برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم.

 

                                                          "احمد شاملو"

 

[ سه شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۰ ] [ 20:21 ] [ مژگان ]
زندگی قانون بومرنگ هاست...
[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۰۴ ] [ 23:39 ] [ مژگان ]
گاهی وقتها یک چشمت اشکه یه چشم دیگه ت خون، ولی تموم انرژیتو میذاری رو قهقه ت تا غصه ها یادت بره... آخه چه می دونی فردا چی میشه؟ شاید فردا روزی باشه که هرگز تصورش نمی کردی به اون خوبی... شاید زندگی زیبایی واسه ت قراره رقم زده بشه... پس چه بهتره که عزمتو جزم کنی و تلاشتو ادامه بدی و برای شاد بودن انرژی بیشتری بذاری... چرا که تو با امروزت فردای خودتو می سازی...

امید است و آدمیزاد... فرداهامان را ازمان نگرفته اند! "ا. بامداد"

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۳/۱۴ ] [ 10:46 ] [ مژگان ]
گرداگرد خدا می گردم گرداگرد آن برج کهن و هنوز نمیدانم شاهینم طوفانم یا ترانه ای بزرگ... "راینر ماریا ریکه"
[ سه شنبه ۱۳۹۳/۰۳/۰۶ ] [ 19:25 ] [ مژگان ]
کاش وقتی بچه هامون میرن مدرسه بهشون بگیم : 
عزیزم من نمی خوام تو بهترین باشی
من فقط می خوام تو خوشبخت باشی
اصلا مهم نیست همیشه نمره هاتو 20 بگیری
جای 20 می تونی 16 بگیری اما از دوران مدرسه و کودکیت لذت ببر.
از "ترین" پرهیز کن
خوشبختی جایی هست که خودت رو با کسی مقایسه نکنی
حتی نخواه خوشبخت ترین باشی
بخواه که خوشبخت باشی و برای این خواستت تلاش کن همین....................
من فکر میکنم از وقتی به دنبال پسوند "ترین" رفتیم، خوشبختی از ما گریخت.. از 19/75 لذت نبردیم چون یکی 20 شده بود..
از رانندگی با پراید لذت نبردیم چون ماشینای مدل بالاتری تو خیابون بود.
از بودن کنار عشقمون لذت نبردیم چون مدرک تحصیلی و پول توی جیبش کمتر از خیلی های دیگه بود.
می خوام بگم خیلی از ما فقط به "بهترین،بیشترین و بالاترین" چسبیدیم و نتیجه ان نسل های افسرده و همیشه گریان شد..
شاید لازمه تغییر جهت بدیم یا حداقل اجازه ندیم نحسیِ "ترین" دامن بچه هامون رو بگیره.


پ.ن: این حسی بود که این روزا بهش رسیده بودم و نمی تونستم درست بیانش کنم. این  متن کارمو راحت کرد.
پ.ن2: چی میشه اگه نگاه همه به زندگی اینجوری باشه...

[ دوشنبه ۱۳۹۳/۰۲/۱۵ ] [ 11:24 ] [ مژگان ]
ای تو دل کوک، ای خوش آهنگ 

تو شنیدنی ترینی

من پر از هوای غربت 

تو 

هوای سرزمینی...


پ.ن: امشب، به سوی وطن!

[ شنبه ۱۳۹۲/۱۲/۲۴ ] [ 11:15 ] [ مژگان ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تو خونه حرف میزنیم .
فیلمی ببینیم از نقاط مثبت و منفی ش میگیم .
خیلیا حرف اصلیشون ژورنالهای روز مده .
تو مدرسه و دانشگاه امکان نداره آروم باشیم .
نوزادی به دنیا میاد . چشمهای قورباغه ایش میشه نقل محافل خانوادگی و ژورنالیستی .
بمبی میفته رو سر یه عده آدم بی گناه و یه عمر به بانی ش لعن و نفرین می فرستیم .
توی دنیا جنگ بشه مدام دنبال مقصر میگردیم .
وقتی کسی مرد همه از خوبیهاش میگیم .
از همه چیز از همه کس حرف میزنیم.
اما این وسط حرفایی می مونن ته ته گنجه ی دلمون و هی خاک می خورن .
ناگفته هایی به ظاهر ساده و بی اهمیت ...
ناگفته های من اینجا خاک می خورن .شاید اگه بخونین به قول سهراب "دل تنهاییتان تازه شود "
امکانات وب
  • پارسی دانلود
  • گوگل رنک